برداشت های روزانه
آرشیو وبلاگ
!time is money
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩  

دقیقا زمانی که علاقه ی شدید به نوشتن دارم و  سوژه ها پشت سر هم در ذهنم رژه می روند دچار بحران وقت شده ام.
هر دو وضعیت کمتر سراغم می آمد!
هرکس یک جور است ولی معمولا نوشتن برای من حواس پرتی می آورد.کمتر روی درس و زندگی می توانم تمرکز کنم.
مثلا باعث می شود یک وقت چراغ قرمز را اشتباها رد کنم و در آیینه بغل تصویر افسر محترم را در حال یادداشت چیزی ببینم.
مطمئنا سوژه اولیه وبلاگ اش را یادداشت نمی کرد!
کلی مطلب نصف و نیمه ذخیره شده اند.
باید دنبال راه حلی بگردم.


توضیح : تیتر مربوط به نوشته ای است که روی ساعتی که در کودکی هدیه گرفته بودم . حک شده بود.همیشه دوستش داشتم!


کلمات کلیدی: غصه ،نخواندنی ها
 
از سلطان دل -٢
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩  

- فکر می کردم ماییم که خیلی برای کربلا عطش داریم.نگو آن طرف هم دیوانه فراوان است.توی تاریکی شب کوچه های بین الحرمین جلویمان را گرفته بود. من و مصطفی از ترس خشکمان زد.دست و پا شکسته می پرسد " آقا کی برمی گردید ایران؟ مشهد هم می رید؟ من هم بیام؟!"


- با چند نفر از هموطنان کافر مدرنمان در گوگل ریدر گفتگویی طولانی داشتم.به اش گفتم تو مگر دنبال معجزه نمی گردی؟ خب برو مشهد الرضا ، صحن آزادی ، دفتر شفایافته گان. می گفت ببین ما باید با آمارگیری و آزمایش علمی دو تا تابوت که یکی اش خالی  و دیگری اش هم ائمه ی شماست را مقایسه کنیم تا ببینم اختلاف معنی داری در شفایافته گی پیدا می شود یا خیر!! چون خیلی از بیماری های سایکوماتیک در اثر جو و فضای روحی و روانی  هستند که خوب می شوند! گفتم بنده ی خدا فلج اطفال سایکوماتیک است یا سرطان؟ یا منگولیسم؟! یا کور مادرزاد؟!
اوضاع خیلی خیط است ها! دل اگر روان پریش شد چه کنیم!؟


- زائر محترم بدان و آگاه باش که از لای شبکه های ضریح نور می ریزد.


پی نوشت : دوستان .دعا کنید سفرمان دوباره جور بشود. رفقا امروز رفته اند بلیط بگیرند تا مثل هر سال به پابوس حضرت اش برسیم.


 
از سلطان دل
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩  

- حالم وخیم وخیم هم که باشد.داغون و رنگ پریده و آشفته دل هم که باشم یاد یک چیز همیشه برایم چیز دیگری است.
هرکسی باید چشیده باشد هرقدر هم که کوچک.یک چیزی را لمس کرده باشد.برای روزهای بادا و مبادا لازم آدم می شود.
 سحرهای صحن گوهرشاد همان مزه است برای من.حوض اش . رنگ نخودی ایوان مقصوره اش .طلوع طلایی گنبد از بالای صحن. دیدگاه.نماز.آدم هایی آرام .صدای همهمه ی درهم زوار. می ایستادم صدای همهمه را با گوشی ضبط می کردم. سوز سرما .بالا بردن یقه ی کاپشن. ایستادن . زل زدن .رفتن. برگشتن .خم شدن.سلام دادن .فلکه آب.سکوت...
 این برنامه روز از نوی شبکه دو صبح ها یک سلامی را پخش می کند. هر وقت که می شنوم بدنم مرتعش می شود.

- خواب بودیم همه گی . فکرش را بکن با زبان روزه در باز بشود و دو تا از خدام الرضا وارد بشوند و برگه افطاری حضرت را بدهند. آن هم کی؟! روز خداحافطی.چقدر شاد شدیم!
یکی از بستگان می گفت که رفتم پیش یکی از خدام حرم .گفتم من هفت سال است  مشرف می شوم به زیارت حضرت ولی هیچ وقت شام حضرت را نخورده ام. خادم هم نامردی نکرده و گفته حتما لایق نبودی ، بعد از این هم چیزی گیرت نمی آید! می گفت : دلم بدجوری شکست.گفتم دیدی آقا! خادمت چه جوری جواب ام را داد؟ همان روز همسفرم را در هتل دیدم.یک دفعه تا دیدم گفت برویم غذای حرم را بگیریم.گفتم من که چیزی ندارم.گفت بیا ، من دارم. رفته بودند با هم .


 
قصه ی روزگار
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩  

مدتی است که با دوستان بزرگواری که افتخار داده اند وبلاگ کوچکی را راه انداخته ام با نام
تلخ و شیرین
از زندگی و فهمیدنی هایش می نویسیم.البته به شخصه اصراری بر این ندارم که فقط "فهمیدنی ها" باشد. انشالله که مجموعه ای از سخنان خوب و دوست داشتنی را جمع کنیم.
.
.
حالا این فرع ماجرا بود.غرض اینکه چند وقتی است چیزی مدام درم تکرار می شود. "فهمیدنی" ای که شاید دیر فهمیده ام و کمی تکان ام داده.
فهمیده ام که دنیا محل خوشی نیست.اصلا!
می گویند فراعنه و بزرگان مصر که می مردند برای مومیایی کردن شان ، مغزشان را از طریق بینی خارج می کردند تا فاسد نشود.قصه ی دنیا هم همین است.
هرچه که پی خوشی یا لذتی باشی مطمئنا روزی از دماغت در خواهد آمد.
آن هم به احسن وجه!
حتی در حد توپ پلاستیکی! در حد آلوچه جنگلی!
دنیا محل کار است.
فقط همین


کلمات کلیدی: خاطرات ،نخواندنی ها ،غصه
 
کدهای اضافی کاربر :