برداشت های روزانه
آرشیو وبلاگ
بانک پولم را برد!
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳٩٢  

چند روز پیش کارت بانک صادراتم را گم کرده بودم. تقاضای صدور کارت جدید دادم و برای چاپ یک کارت پلاستیکی گفتند که دو هفته دیگر حاضر می شود.هنوز کارتم را نگرفتم.دیروز با همراه بانک حسابم را داشتم چک می کردم که متوجه شدم دویست هزار تومان از حسابم برداشت شده! ذهنم به همه جا رفت ولی چطور کسی می توانست از کارت سوخته برداشت کند؟ به شعبه مربوطه رفتم و موضوع را جویا شدم.بعله!
حضرات بدون اجازه و حتی خبر دادن ، خودشان دست در حساب بنده برده بودند و باقی مانده (دو قسط) وام پیزوری ازدواج را که با بیست تا سفته و چک کارمندی گرفته بودم از حسابم کسر کرده اند و وام را تسویه کرده اند.موقعی که بالای سر کارمند مربوطه رسیدم داشت تمبر سفته هایم را پاره می کرد.جالب ماجرا این است که وام همسرم را هم از حساب من کم کرده بودند در حالی که موقع واریز وام را به دو
حساب جدا ریخته بودند! فکر کنم فردا پس فردا خودشان سند ازدواج را بررسی می کنند و مهریه قید شده را ماه به ماه از حسابم کسر می کنند!

اشکالی ندارد! ما و دولت نداریم که! جیبمان یکی است! فقط من یک سوال دارم : آیا کسانی که چند هزار میلیارد معوقه های بانکی دارند حساب بانکی ندارند؟ پولهایشان را زیر متکا می گذارند؟ چطور برای من مستضعفی که با کسر آن دویست هزار تومان ، باقی مانده حسابم صد و سی هزار و چهارصد و بیست و پنج ریال شده بود مو را از ماست می کشید و در نهایت امانتداری حسابم را بالا پایین می کنید ولی زور عدالتتان به آن حضرات نمی رسد؟!


کلمات کلیدی: خاطرات ،غصه ،عجایب روزگار
 
دلتنگ بقیعم
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱  

چی بگم...
دوست دارم برگردم.
بسه اینقدر دوری
دوست دارم بازم نماز صبح رو که خوندم پا برهنه برم بقیع
برم اون ته ته های بقیع بشینم...
کبوترها بیان
تیغ آفتاب بزنه
ولی بازم بغض گلوت رو رها نکنه



می دونم فقط اونایی که رفتند ممکنه حس منو بفهمند
شما دعا کنید بازم برگردم


کلمات کلیدی: غصه ،احساس ،دینی
 
آلزایمر
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠  

خدا نصیب گرگ بیابون نکنه! ولی این بیماری آلزایمر واقعا خاصیت داستانی داره.
یکی از مادرهای بستگان ، بنده ی خدا سنش خیلی بالاست.
در حد بیست تا پست خاطره ازش دارم.
می گه دیشب پیش پسرش خوابیده بوده نصفه شب بلند شده ، داد و بیداد!
می گم چته! می گه منتظرم تا حمومی میاد ، حموم کنم ، این آقاهه ( پسرش) اومده تو حموم زنونه نمی دونم چی کار داره ، با این پتو و لحاف!
.
.
.
خداییش زندگی بیش از حد مسخره ست!


کلمات کلیدی: خاطرات ،غصه ،طنز
 
!time is money
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩  

دقیقا زمانی که علاقه ی شدید به نوشتن دارم و  سوژه ها پشت سر هم در ذهنم رژه می روند دچار بحران وقت شده ام.
هر دو وضعیت کمتر سراغم می آمد!
هرکس یک جور است ولی معمولا نوشتن برای من حواس پرتی می آورد.کمتر روی درس و زندگی می توانم تمرکز کنم.
مثلا باعث می شود یک وقت چراغ قرمز را اشتباها رد کنم و در آیینه بغل تصویر افسر محترم را در حال یادداشت چیزی ببینم.
مطمئنا سوژه اولیه وبلاگ اش را یادداشت نمی کرد!
کلی مطلب نصف و نیمه ذخیره شده اند.
باید دنبال راه حلی بگردم.


توضیح : تیتر مربوط به نوشته ای است که روی ساعتی که در کودکی هدیه گرفته بودم . حک شده بود.همیشه دوستش داشتم!


کلمات کلیدی: غصه ،نخواندنی ها
 
توهین به متکی
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩  

شما یک گفتگویی ، یک گزارشی ، کوفتی درباره حذف متکی آن هم به این شکل از صدا و سیما دیدید؟
من که ندیدم
خدا راضی است با شخصیت یک مومن اینطوری بازی شود؟
کدام روش مدیریتی همچین شیوه هایی را توجیه می کند؟
نه از جمهوریت است نه از اسلامیت
که نقد فعال حاکمیت از ارکان اولی
و پرسش گری و تفکر از ارکان دومی است.
البته از صدا و سیمای این روزها چیزی بیشتر از این انتظار نباید داشت.
ولی ای کسانی که خود را خودی می پندارید. شما چرا؟!


کلمات کلیدی: سیاسی ،غصه
 
به اهواز بیایید ولی اهوازی نباشید!
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩  

خدایا شکرت!
ولی اینم شهره ما داریم؟!‏
تا دیروز معنای دقیق جهنم بود
امروز یک دفعه شده گلستون
ناپایداری جوی تو پاییز طبیعیه ولی نه در این حد دیگه!
پاییزش تیرماه میاد همه درختا رو زرد می کنه میره
زمستونش چنان سوزی داره که انگار یادش میره کمر چند تا کولر گازی رو شکونده!
هیچ فصلی رو مثه آدم درک نمی کنی
نه مرغ داخل اش زنده می مونه نه زنبور عسل
اهواز عمر آدم رو کوتاه می کنه
و اخلاق ها رو معیوب
فقط غروب اش قشنگه
همین


کلمات کلیدی: غصه ،تجربه ی شخصی
 
بی انصافی کرد...
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  

شما اگر کارگری داشته باشی که فقط چند سالی برایتان کار کرده باشد.اگر خیانتی به تان بکند.اگر دلی داشته باشید.موقع اخراجش ناراحت اید.
حالا که خدا جای خودش را دارد.مطمئن ام که موقع رجم شیطان ، حسابی دلش شکست. هر چی که باشد.به نفاق هم که بود.واهی هم که بود.
شش هزار سال برایش به امیدی عبادت می کرد.کلی به عرش برو و بیا داشت.
شاید  آن لحظه های آخر که شیطان اولدرم بولدرم راه انداخته بود.گیر داده بود به فرشته ها و اذیتشان می کرد.
خدا داشت زیر لب می گفت:‌ نکن! تورا به خدا نکن! الله رئوف رحیم! من سهم ات را می دهم! دل من به همه جا گیرد ها! دل من که بگیرد ، انقباض عالم است ها! دل من که بگیرد جایی برایت نمی ماند ها!
اگر کمی انصاف به دل خدا می داد...بی انصافی کرد لامروت.


کلمات کلیدی: خدا ،غصه
 
غم
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  

خدا خاطر بنده هاشو خیلی می خواد.
به میل اونا رفتار می کنه.برا همین ام هست که به بقیه گفته همیشه سعی کنید لبخند بزنید.خوش رو باشید.کسی اخمتون رو نبینه.یه وقت غمتون رو کسی نشنوه.یه وقت کسی نبینه بی حالین.یه وقت ضد حالی به بنده هام نزنین.حتی تهدیدمونم کرده که اگه حال کسی رو گرفتین .گوشتون رو حسابی می پیچونم.
برای اینکه بنده هاش از این چیزها خوششون نمی یاد.دوست ندارند.کسی برای غم و غصه لایک نمی زنه.کسی برای درد و دل چیزی نداره که بگه.آخرش ترحمه.همون پیچیه که خدا به گوشت داده. غمگین ها حتی حرفی هم برای همدیگر ندارند.
کسی ندیده جایی یک عده با هم غمگین باشند.هرکسی یک گوشه ای برای خودش ، زار می زند.
ولی سرخوش ها و مست ها همه با هم می خندند.حتی نئشه ها هم با هم اند.
درست مثل بهشت و جهنم.
تنهایی ، سهم غمگین هاست.


کلمات کلیدی: غصه ،احساس ،خدا
 
قصه ی روزگار
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩  

مدتی است که با دوستان بزرگواری که افتخار داده اند وبلاگ کوچکی را راه انداخته ام با نام
تلخ و شیرین
از زندگی و فهمیدنی هایش می نویسیم.البته به شخصه اصراری بر این ندارم که فقط "فهمیدنی ها" باشد. انشالله که مجموعه ای از سخنان خوب و دوست داشتنی را جمع کنیم.
.
.
حالا این فرع ماجرا بود.غرض اینکه چند وقتی است چیزی مدام درم تکرار می شود. "فهمیدنی" ای که شاید دیر فهمیده ام و کمی تکان ام داده.
فهمیده ام که دنیا محل خوشی نیست.اصلا!
می گویند فراعنه و بزرگان مصر که می مردند برای مومیایی کردن شان ، مغزشان را از طریق بینی خارج می کردند تا فاسد نشود.قصه ی دنیا هم همین است.
هرچه که پی خوشی یا لذتی باشی مطمئنا روزی از دماغت در خواهد آمد.
آن هم به احسن وجه!
حتی در حد توپ پلاستیکی! در حد آلوچه جنگلی!
دنیا محل کار است.
فقط همین


کلمات کلیدی: خاطرات ،نخواندنی ها ،غصه
 
دوران خدمت و دام ها
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸  

 دایره محترم نظام وظیفه بنر زده اند که چت و ایمیل دام دشمن است مواظب باشید!
 چت و ایمیل و در کل محیط های مجازی علی الخصوص در فضای جهان سومی که همه چیز بدون فرهنگ اش وارد می شود می تواند خطرناک باشد. به هر حال هر پدیده ای آسیب های خودش را داراست. حالا کاری ندارم!
خواستم بگویم که خود این دوران خدمت یکی از بزرگترین های دام های جوانی است.
هنوز خدمت نرفته ام اما به اندازه ی کافی از اطرافیان ام تجربه کسب کرده ام.
سه مساله ی حاد در دوران خدمت در کمین است:
اول : مصرف سیگار ، مشروبات الکلی ، مواد مخدر ، محرک ، قرص ، دارو و الی آخر
دوم : انحرافات جنسی ، شوخی های زشت ، رفاقت های مضر
سوم : افسردگی ، انحرافات شخصیتی

خدمت سربازی با همه حسن و قبح اش فعلا هست. سعی کنیم نزدیکانی را که دم خدمت هستند و احتمال وجود زمینه های بالا را در آن ها می بینیم نسبت به این مسائل آگاه کنیم. نظیر این موضوع در محیط دانشگاه و خوابگاه هم وجود دارد. هیچ تضمینی برای ترمیم  آسیب های مسائلی از این دست وجود ندارد و در اکثر موارد بازگشت تقریبا غیر ممکن است.



پی نوشت : معذرت می خواهم اگر مثل پیام های بازرگانی شد چون با تجربه های تلخی از دیگران مواجه بوده و هستم .یادداشت امروز دغدغه هایم + و ماجرای زشت و تلخ یکی از هم کلاسی هایم وادارم کرد این چند خط را بنویسم.


کلمات کلیدی: فرهنگی اجتماعی ،غصه ،مشکلات
 
اندوه شیرین
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸  

فاثابکم غَما بغَم لکیلا تَحْزنوا عَلی ما فاتَکم و لا مَا أصَابَکُم واللَّـه خبیر بما تَعملون ثم أنزل علیکم من بعد الغم أمنة نعاسا یَغشى طائفَة منکم

...پس اندوهی را بر اندوه هایتان افزود تا بدین سبب از مشکلاتی که دچار شدید و مصیبت هایی که دیده اید دیگر محزون نشوید و خداوند به هر چه که انجام می دهید آگاه است.سپس بعد از آن غم و اندوه خواب آرام بخشی فرود آمد که گروهی از شما را فرا گرفت...


بخشی از آیات ١۵٣ و ١۵۴ سوره آل عمران


کلمات کلیدی: غصه ،کتاب مهجور
 
مشکل
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸  

دوست ندارم اینجا حدیث نفس و شرح حال و این جور چیزها بنویسم.
به من هم نمی آد نوشتن این چیزها. بیشتر انگار ادا در آوردن می شود
 دوست هم ندارم سوزناک و ترحم برانگیز باشم .وقتی هم کسی می پرسد " چته تو؟!" بیشتر ضد حال می شود به جای اینکه از خاطرم بپرد هر چه بود و نبود
ولی...
ولی خیلی احساس می کنم اشتباهی هستم.
یعنی مکان هایی را که اشغال کردم انگار مال من نیست .
چیز مربوط به من توی اش پیدا نمی شود.
اشخاصی را که گرفته ام
وقت شان را فکرشان را
مربوط به من نیستند یا من مربوط به آنها نیستم
نمی دانم به خدا...
از این درد گنگ گیج مریض و سیاه...
و پیر
یاد ده دوازده سالگی هایم می افتم
می روم و می آیم و سرک می کشم
یک چیزهایی هست ها.یک بهانه ای نشان ام می دهد
ولی لامصب اصل جنس را رو نمی کند این دل
اصلا شاید به دل ربطی نداشته باشد!
با مقصرش چه کار دارم آخر؟!
دوست دارم حل بشود


کلمات کلیدی: غصه ،مشکلات
 
غم
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸  

غمگین ام آقا! غمگین +
خدایا من چی بگم دیگه؟!
مصلح امور از اول قرار بوده تو باشی! تو!


کلمات کلیدی: غصه ،سیاسی
 
کجایی همسایه!
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸  

سید محمد حسین را دوست دارم!
خیلی!
سید محمد حسین علم الهدی را می گویم ها!
این روزها کجایی همسایی!
چرا صدای کمیلی که از حفظ می خواندی نمی آید؟
چرا دیگر کسی از حرارت قلبت نمی سوزد؟!
سی سال پیش نگران الان ما بودی!
شب انقلاب که همه شادی می کردند تو نگران و درهم بودی!
گمشده ات را در ایستگاه انقلاب نیافته بودی.
می گفتی : "بعد چه خواهد شد؟ ما با کدام نیروی انسانی قادر به دفاع از انقلاب خواهیم بود؟ نفی شاه بسیار آسان تر از برقراری حکومت اسلامی است. ما در ابتدای خطی قرار گرفته ایم که تجربه آن پس از صدر اسلام بسیار محدود است.و..."
مادر کمی آرامت کرد! پیشانی ات را بوسید
و گفت : "‌عزیزم،چرا چند آیه قرآن نمی خوانی؟ آدم همیشه با آرمانهایش یک قدم فاصله دارد.اگر در فکر طی کردن قدم آخر باشی ،‌فقط هنگام مرگ متوجه اشتباه خود خواهی شد..."
مادر اشک هایت را که دید، آرام شد. تو هم آرام شدی
با امیدی که مادر در دلت انداخته بود امیدوار به پیگیری آینده انقلاب شده بودی.
...

محاصره شده اند!
نامه می دهد!
یاری می طلبد!
مهمات ندارند!
نیرو ندارند!
ولی دشمن را زمین گیر کرده اند!
یکی یکی شهید می شوند!
دشمن نامرد است!
انتظار داشته تهران باشد!
ولی الان اینها دم سوسنگرد معطلشان کرده اند!
گازوییل تازه می ریزد در تانکها!
با شنی تانک می تازد روی بدن ها!
منطقه در محاصره است!
این بدنها مدت ها زیر آفتاب مانده اند!
تقریبا ٧٢ نفرند!


کلمات کلیدی: الگو ،غصه ،شهید ،احساس
 
ثلمه عظیمه
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸  

 

یا ارحم الراحمین! ترحم علینا!


کلمات کلیدی: دینی ،غصه ،الگو ،عکس
 
اهدنا الصراط المستقیم
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸  
قصد نداشتم اینجا سیاسی بنویسم. اینهایی را که این پایین نوشتم بخوانید و رد شوید. پراکنده گویی کرده ام. اصراری هم به شان ندارم ولی مثل همیشه با نظراتتان این برادر کوجکتان را راهنمایی کنید.

 

 زمان بدی شده برادر . بوهایی که قبلا خیلی ضعیف بود. الان خیلی شدید شده..دیگر می زند زیر دماغ آدم.
اوضاع معترضین دیگر بالکل از دست میرحسین و کروبی و اهلهم خارج شده.اگر میرحسین هم پرچم سفید بالا بدهد او را هم کنار می زنند.همین الان هم خیلی ها زده اند.
این ور هم از اول قراری بر کوتاه آمدن نداشته.عقب نشینی یعنی ...
اینکه بعضی ها می گویند چاره کار آزادی زندانیان است یا چیزهایی شبیه به این بی ربط است.خیلی .زندانی امروز و دیروز آزاد می شود.خب بعدش چه؟
خنده دار است که  الان بگویی " ما فقط به نتیجه انتخابات مشکوکیم! فقط رایمان را می خواهیم!"
متاسفانه تحلیل های آقای شهبازی هم غلط است. در ابتدا که منجی این جریان را میرحسین نامید حالا رسیده اند به آقای هاشمی.
هردویش غلط است.
 می گویند بزرگان و مراجع و نخبگان. کسان دیگر هم همین را می گویند. کو؟ شما یکی شان را به ما معرفی کنید. نیست آقا! این وسط هیچ کس نیست.
اصلا مگر این جماعتی که با این خشونت برنامه ریزی شده آمده اند و عصبانی تر هم شده اند به کمتر از  تعویض کل حاکمیت راضی می شوند؟! نمی شوند. چی بودند دیگر گذشت.
نظریه انقلابشان را هم قبول ندارم.چرا که  ناقض دارد .هم نبود رهبری است.هم نداشتن آرمان و مانیفست مشخص است.
تحرکات وحشی است.سیلابی که به دشت برسد قوه ای برایش نمی ماند.
عموم مردم هم خسته و بی حوصله اند. سی سال بیشتر از انقلاب قبلی نمی گذرد. هشت سال جنگ .تورم و بیکاری و اعتیاد همیشه عامل نارضایتی بوده اند تا انقلاب.و البته هنوز هم اکثر مردم علاقمند به قانون و نظام پاگرفته اش هستند.
اوضاع فتنه آلود یعنی چی؟ یعنی معادله پارامترهایش زیاد می شود. یعنی همه چیز به همه چیز ربط پیدا می کند. یعنی نگاه ها همه معیوب می شوند. دیگر سیستم گذشته جواب نمی دهد. نه سیستم حمله نه سیستم دفاع. یعنی منصف ها بی نظر و منفعل می شوند.
من قبول ندارم نیروی انتظامی در عاشورا  کسی را کشته .هرعکس و فیلمی  را می بینم  پلیس باتوم دستش است.خیلی از عکس ها هم که پلیس در حال فرار و کتک خوردن
بعد یک دفعه عکس جنازه تیر خورده می بینی.
.جنازه خواهر زاده میرحسین از بین این همه آدم روی دست می افتد.
برای من که باور پذیر نیست.مشکوک است!
ممکن است پلیس بگیرد ببندد بزند تا پراکنده و آرام بشوند.ممکن است دماغی پایین بیاید چشم ها اشک بیاید.
اما تیر اندازی را باور نمی کنم.
 چه می گویم ؟ بحث بر سر بود و نبود این چیزها بیشتر شبیه شوخی و سرکاری است. تغییری در اصل قضیه نمی دهد.
هرجا که می روم هرچه که می خوانم لب کلام دست عین القضات است.
نه اینکه فقط او فهمیده. اما کلیات صحنه را بهتر توصیف کرده .
ولی خودش هم برای پایان این سناریو مبهوت مانده.
دیگر عبارات  لوث و حال به هم زن شده اند.
یک بار دو بار می توانی ته حلقت را بخارانی . نه بیشتر!

فال چمران زدم :   ...سید موسی از همان اول ماهیت توطئه را به خوبی شناخت و برای عقیم کردن آن به شدت کوشید ، تاجایی که اعتصاب غذا کرد تا جنگ خاتمه یابد و خاتمه یافت و رشید کرامی به صدارت رسید و می رفت که اوضاع دوباره آرام شود که احزاب چپ در بعلبک به مسیحیان بی گناه حمله کردند و عده زیادی را کشتند و آتش جنگ دوباره شعله کشید...

اهدنا الصراط المستقیم

کلمات کلیدی: سیاسی ،الگو ،غصه
 
بی غیرتی ما
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ دی ۱۳۸۸  

متاسفانه ما ادعای زیادی می کنیم! 
اکثرهم منافق تشریف داریم.در امور سیاسی لفظ منافق باب شده اما خود جماعت خلق الله بدتریم.  نفاق و دورنگی و نداشتن صداقت عمیقا داخلمان ریشه دوانیده.
اینکه ما آنچه که می دانیم حقیقت است و دوای امراض است را ، به نزدیکانمان نمی گوییم .می دانیم که آنها به حقیقتی که ما می دانیم ایمان ندارند یا لنگ می زنند اما نمی گوییم . به روی خودمان نمی آوریم. سکوت می کنیم.بعضا با موج آنها یک تکانی هم می خوریم. حتی ابرویمان هم کج نمی شود.
عجب!  وگرنه چه دلیلی دارد من از پدر و مادر و برادرم فرار کنم و آنها از من؟!  غیر از این است که اینجا منافق بوده ام؟ غیر از این است که روز و شب درباره همه چیز زبان درازی داشته ام ولی به گفتنی ها و خواندنی ها که رسیده ام ساکت بوده ام.
غیر از این است که برای حقیرترین و روزمره ترین چیزها عصبانی شده ام ، استرس گرفته ام ، فشارم  بالا رفته ، خشن و ترش شده ام . اما آنجا که باید بخاری داشته باشم،  یاد سلامتی ام افتاده ام!  
 که مبادا طرد بشوم! مبادا مسخره ام کنند! مبادا رابطه شکر آب بشود! اینقدر حرص نخور بابا! مگر موبایلت را برده اند؟ یا مادرت مرده؟  بچه شده ای؟!
 اینقدر منفعلیم که اتفاق می افتد نزدیکترین افراد به ما دچار بدترین کج اندیشی ها شده اند و ما گرفتار بازی روزگار و بی خبر.  شاید هم خبر داریم و...
کاش کمی از حضرت قمر بنی هاشم سلام الله علیه  درس می گرفتیم.کاش کمی هم به غیرتمان بر می خورد. کاش از سیب زمینی بودن در می آمدیم.لختی ها این دوماه دست از اراذلگری بر می دارند. کاش لااقل ما این دوماه به حرمت این آقایان منافق نبودیم.


دیروز یکی از نزدیکان با چنان شدت و غلظتی فرمودند که ما اصلا چیزی به عنوان لعن و نفرین نداریم. اینها دروغها و تحجری است که این آخوندهای فلان فلان شده به خورد ما داده اند. قسم جلاله هم می خورد که حتی در قرآن هم لعن و نفرین نیامده! یعنی چی لعن و نفرین و بدی؟! فقط ما رحمت داریم! اصلا لعنت به چه کار آید؟
من آیه ای حفظ نبودم می دانستم  که ایشان گوشش هم به روایت بدهکار نیست اما مطمئن بودم که این حرف بی پایه است برای همین  آیاتی را برایش پیدا کردم و خواندم :

  «أُولئک الذینَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ و مَن یَلْعَن اللَّه فَلَن تَجدَ لَهُ نَصیرا »  آیه ۵٢ سوره نسا

آیه را که شنید به جای اینکه به اشتباهش اعتراف کند .یک دروغ دیگر اضافه اش کرد و گفت فقط خدا می داند و می تواند کسی را لعن کند.مگر ما خداییم که به کسی انگ کفر بزنیم یا لعنتش کنیم؟ همین کارها را کرده ایم الان اینقدر عقب مانده شده ایم؟!
 این آیه را برایش پیدا کردم که :

  « اولئک جَزاؤهُم أَنَّ عَلَیْهِمْ لَعْنَة اللَّه و الملائِکة وَ الناسِ أَجْمعِین »  آیه ٨٧ سوره عمران

خدا لعنت کند کسی را که اساس  این ظلم عظیم را گذاشت! 
خدا لعنت کند کسی را که نقاب بست و اسبش را زین کرد و شمشیرش را تیز!
خدا لعنت کند کسی را که برای قتل حسین خندید و هلهله کرد!


 
کدهای اضافی کاربر :