برداشت های روزانه
آرشیو وبلاگ
بانک پولم را برد!
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳٩٢  

چند روز پیش کارت بانک صادراتم را گم کرده بودم. تقاضای صدور کارت جدید دادم و برای چاپ یک کارت پلاستیکی گفتند که دو هفته دیگر حاضر می شود.هنوز کارتم را نگرفتم.دیروز با همراه بانک حسابم را داشتم چک می کردم که متوجه شدم دویست هزار تومان از حسابم برداشت شده! ذهنم به همه جا رفت ولی چطور کسی می توانست از کارت سوخته برداشت کند؟ به شعبه مربوطه رفتم و موضوع را جویا شدم.بعله!
حضرات بدون اجازه و حتی خبر دادن ، خودشان دست در حساب بنده برده بودند و باقی مانده (دو قسط) وام پیزوری ازدواج را که با بیست تا سفته و چک کارمندی گرفته بودم از حسابم کسر کرده اند و وام را تسویه کرده اند.موقعی که بالای سر کارمند مربوطه رسیدم داشت تمبر سفته هایم را پاره می کرد.جالب ماجرا این است که وام همسرم را هم از حساب من کم کرده بودند در حالی که موقع واریز وام را به دو
حساب جدا ریخته بودند! فکر کنم فردا پس فردا خودشان سند ازدواج را بررسی می کنند و مهریه قید شده را ماه به ماه از حسابم کسر می کنند!

اشکالی ندارد! ما و دولت نداریم که! جیبمان یکی است! فقط من یک سوال دارم : آیا کسانی که چند هزار میلیارد معوقه های بانکی دارند حساب بانکی ندارند؟ پولهایشان را زیر متکا می گذارند؟ چطور برای من مستضعفی که با کسر آن دویست هزار تومان ، باقی مانده حسابم صد و سی هزار و چهارصد و بیست و پنج ریال شده بود مو را از ماست می کشید و در نهایت امانتداری حسابم را بالا پایین می کنید ولی زور عدالتتان به آن حضرات نمی رسد؟!


کلمات کلیدی: خاطرات ،غصه ،عجایب روزگار
 
حسب حال
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱  

جناب سرطان فرموده اند که پنج ماهه اینجا خاک می خوره!
چه بنویسم؟!
از سیاست خسته شده ام و البته کلامم کمی تیزتر از قبل شده که مناسب پرشین بلاگ نیست!
دل صافی هم برای ایمانی نوشتن فعلا ندارم!
وقتهایی که نمازمان را سروقت می خوانیم و از خدا طلبکار می شویم هم حس نیایش نمی آید!
روانشناسی هم که دوس دارم اش فعلا خشکیده!
زن و بچه و درس و معاش و دغدغه ی کار و... هم مجال کمتری برای تمرکز می دهند!
هوا ابری است!
زمین لیز است!
اضافه بر اینها این روزها به حال شدیدی دچار کمی اعتماد به خویش ام!
می نویسم و نصفه و نیمه رها می کنم.
بیشتر اوقات فراغتم را فعلا به تیراندازی و شکار و مطالعه درباره این جور تفریحات می گذرانم.
غرض اینکه ما هم احتمالا متاستاز کرده ایم!
مرگ برادر بسیجی هوگو چاوز را هم تسلیت می گویم!


کلمات کلیدی: خاطرات ،عجایب روزگار
 
پیری ؛ یک مساله ی غیر عادی
ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۱  

مدتیه به مساله ی پیری فکر می کنم.خیلی مساله ی عجیبیه
یکی از نشانه هاییه که درش به وضوح دست خدا رو میشه حس کرد.
آیه 68 سوره یس هم به همین موضوع اشاره داره
در واقع پیری همان کودکیه و اینه که باعث تعجب و کمی ترس میشه
تمام جنبه های آدم دوباره شبیه دوران کودکیش میشه .
دندون ها میریزه
قوت بدن مثل دوران بچگی میشه
صدا ،  دوباره نازک و ضعیف میشه
جثه ، کوتاه و کوچک میشه
درک نسبت به محیط پیرامون کاهش پیدا می کنه
بهونه گیر و حساس و زودرنج میشن مثل بچه ها
نسبت به مسائل و اموال کوچیک اطرافشون حریص میشن
اگر قرار بود سیر زندگی انسان و به طور کل موجودات زنده ،اتفاقی باشند باید همین طور به تکامل خودشون ادامه می دادند و انسان روز به روز کامل تر می شد یا اینکه گاهی سیر صعودی داشت گاهی نزولی ولی می بینیم که دقیقا همیشه برعکس اتفاق می افته .
پدیده هایی مثل پیری اینقدر به ما نزدیک و روتین هستند که درک اینکه پیری یک مساله ی غیرطبیعی و خاصه نیاز به فکر زیادی داره .


کلمات کلیدی: عجایب روزگار ،کتاب مهجور
 
حافظ نابغه!
ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱  

سه شنبه به دعوت دانشگاه ، نوجوان پاکستانی حافظ قرآنی آمده بود که کارهای حیرت انگیزی انجام می داد.سرعت ذهن فوق العاده ای در یادآوری آیات داشت.آیه را از ترجمه ی فارسی یا انگلیسی اش پیدا می کرد و هر صفحه ای قبل و بعدش را سریع یادآوری می کرد و می خواند.
عجیب ترین کاری که انجام داد این بود که آیه ی ذهن افراد را (حتی از پشت پرده) تشخیص می داد! حتی کلمه ی موردنظر را در میان کل آیات پیدا می کرد.
اسمش محمد تقی بود.
خدا حفظش کنه!



 
مدلش که مهم نیست!
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠  

- بعضی ها عقیده دارند که بعضی مرگها آسونتره .ولی به نظر من خیلی فرق چندانی ندارند.
مردن اگر جدایی روح از بدن باشد که از پا شروع می شود و به سر می رسد (اعتقاد بنده است) خیلی با دیگری فرقی ندارد.
مثلا بعضی ها خیال می کنند که با یک سکته سریع بمیری خیلی بهتره از اینکه ماشین زیرت بگیره یا اینکه تو مذاب بیافتی!
در حالی که به نظر من ظاهر قضیه است که تفاوتی داره .فرد از درون زجر یکسانی می بره.
دیروز تشییع جنازه ی بنده ی خدایی بودم .علت مرگ ، ایست قلبی بود.بنده ی خدا از شدت زجر دست و پا می زده و می خواسته خودش را از ماشین پرت کند. آخرین حرفش هم این بوده که عزرائیل روی سینم نشسته!

- به مسائل مربوط به روح ، رویا ، مرگ و ... خیلی علاقه دارم.
تا حالا زیاد تشییع جنازه نرفتم.ولی از این به بعد قصد دارم بیشتر برم.چون هم ثواب داره ، هم اینکه حال آدم رو از لحاظ معنوی بهتر می کنه ، هم دل مصیبت زده تسلی پیدا می کنه. دیروز بعد تشییع جنازه  آرامش خوبی احساس می کردم و کلا روز خوبی بود.


کلمات کلیدی: خاطرات ،عجایب روزگار ،دینی
 
خواهش می کنم...!
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩  

قل إن کُنتُم تحبونَ اللَّـه فاتَّبعُونی یُحْبِبْکُم اللَّـه و یغفر لکم ذنوبکمو اللَّـه غفور رحیم*


تعصب و جوانمردی عده ای در کپی نکردن و کپی نخریدن « قهوه تلخ » من را یاد این آیه انداخت. حتی به خواهر و برادرشان هم بعضی ها نمی دهند. بارک الله!




*: سوره آل عمران آیه ٣١ : بگو : اگر خدا را دوست می دارید از من پیروی کنید.تا خدا نیز شما را دوست بدارد و همه گناهان تان را ببخشاید و خداوند غفور و مهربان است.


 
کدهای اضافی کاربر :