برداشت های روزانه
آرشیو وبلاگ
راه ما و شهدای دانش
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠  

من احساس می کنم که شهادت این بنده ی خوب خدا مهندس احمدی روشن حجت و دلگرمی برای جوانان هم نسل ماست. 
دلم تنگ مزار این شهید شده! احساس می کنم شهیدی است که روشنتر از بقیه شهدا راه را به هم نسلان ما نشان می دهد.
شهادت اندازه ی قد من نیست ولی دلم برای شهدا تنگ می شود...


کلمات کلیدی: شهید ،احساس
 
چگونگی شهادت رسول الله - صلی الله علیهم
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠  

شهادت ، مقام با ارزشی است که متاسفانه خیلی ها درباره پیامبر نسبت به آن غافل اند. هم دلیل عقلی وجود دارد هم دلیل نقلی.
سه دلیلش را می گویم :
1. شهادت از برترین مقام هاست پس پیامبر اولی ست نسبت به بقیه ی انسان ها نسبت به این مقام.
2. حدیث امام صادق که می فرمایند : ما من النبی و لا وصی الا الشهید
3. فغان و زاری شدید حضرت زهرا بیش از حد یک وفات معمولی است.

در مورد چگونگی شهادت هم متاسفانه اخبار دروغین زیاد منتشر شده است از جمله سم دادن زن یهودیه در جنگ خیبر که بدلیل فاصله ی زیاد تا زمان رحلت پیامبر غیرعاقلانه است.
از یکی دوتا از اهل مطالعه قضیه را شنیده ام که سرنخ قضیه برمی گردد به همان نزدیکان (!) پیامبر!
این لینک یک مقداری توضیح داده : +



کلمات کلیدی: دینی ،شهید ،ائمه اطهار
 
خوشحال بودم...
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩  

عجبا! سر نماز ایستاده بودم ، بیخود و بی جهت خوشحال در پوست خود نمی گنجیدم ، لبخند می زدم ، در قلبم صدای قهقهه بلند بود ، روحم به آسمان ها پرواز می کرد ،‌همه چیز زیبا می نمود ، از هرگوشه ای آثار بشارت می بارید ، سلول های بدنم از خوشی می رقصید...راستی که حالت عجیبی به من دست داده بود تا آن جایی که از شدت خوشی گلویم می سوخت و از نماز ، عبادت و توجه به خدا چیزی نمی فهمیدم.
 یکباره به فکر فرو رفتم تا دلیل این خوشحالی شدید را بفهمم.فکر کردم ، روحم را ، قلبم را شکافتم و بالاخره حقیقت را یافتم...
   فهمیدم که صبح ، لرزان و ترسان ، خسته و پژمرده از رختخواب برخاستم ... از خوابی برخاستم که ، همه اش خوف و وحشت بود... انتظار هجوم دشمنان را داشتم...از چند پاسگاه دشمن گذشتم ، در هر کدام جست و جو می کردند که مرا یا دوستان مرا بیابند و نابود کنند ، با دلهره و ترس وارد پاسگاه شدم و با چنان فشاری خود را آرام و خونسرد نشان دادم تا بالاخره از پاسگاه خارج شدم...دوستان مسکین ام ترسان و لرزان ، از اقصی نقاط پیش من آمدند و از هجوم دشمن و خطر مرگ گفتند.همه را با قدرت ایمان و توکل به خدا آرام کردم ، امید دادم ، ایمان بخشیدم و با قلب قوی و اطمینان به نفس همه را روانه ی خانه هاشان کردم.
   عده ای از مهاجرین ، از دردمندان ، فقیران ، درمانده گان نزد من آمدند ، فقر و گرسنگی به استخوانشان رسیده بود. به هرکدام چیزی دادم و همه را خوشحال و امیدوار روانه کردم...
هنگامی که از صحن مدرسه می گذشتم به جوانان مسلح ، پاسداران ، حرکت... برخورد کردم ، دست همه را با فشار و محبت فشردم و اشبال ١ را بوسه زدم و با کلماتی آتشین همه را امیدوار کردم و تشویق نمودم...
   همه ی روزم ، به شدت گرفته بود. لحظه ای آرامش نداشتم .لحظه ای نتوانستم بنشینم یا حتی روزنامه ای بخوانم ، مردم پشت سر هم می آمدند و درددل می کردند و من نیز با آرامش گوش می دادم و با سخاوت آن ها را راضی برمی گرداندم...
آخر روز ، خسته شده بودم ولی روحم سرشار از نشاط بود.قلبم از عشق و امید می جوشید و تعجب می کردم که هنوز زنده ام.خوشحال بودم که از چند پاسگاه (حاجز) گذشتم و کسی مرا نشناخت و گلوله بارانم نکرد...مسرور بودم که کسی به موسسه حمله ننمود و به ما صدمه ای نرسانید...
   خوشحال بودم که در قله ی ناامیدی ، در منتهای فقر ، در حضیض ضعف توانستم به مردم امید بدهم ، به فقرا کمک کنم و به وحشت زده گان و ضعیفان امید و اطمینان ببخشم...
خوشحال بودم که وجودم در این روز مفید بود ، خوشحال بودم که بخت در این روز مرا کمک کرد و این بزرگترین پیروزی من بود...یکباره سیلاب اشک بر رخسارم جاری شد چون به فقر و ضعف و درماندگی خود پی بردم و همه ی خوشحالی خود را بی اساس یافتم ... اشک ریختم و بعد آرامش یافتم.

                                                    شهید دکتر مصطفی چمران
                                          یادداشت های لبنان    ١٠ اکتبر ١٩٧۶

١. جمع شبل ، جوانان.


کلمات کلیدی: الگو ،احساس ،نقل قول ،شهید
 
کجایی همسایه!
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸  

سید محمد حسین را دوست دارم!
خیلی!
سید محمد حسین علم الهدی را می گویم ها!
این روزها کجایی همسایی!
چرا صدای کمیلی که از حفظ می خواندی نمی آید؟
چرا دیگر کسی از حرارت قلبت نمی سوزد؟!
سی سال پیش نگران الان ما بودی!
شب انقلاب که همه شادی می کردند تو نگران و درهم بودی!
گمشده ات را در ایستگاه انقلاب نیافته بودی.
می گفتی : "بعد چه خواهد شد؟ ما با کدام نیروی انسانی قادر به دفاع از انقلاب خواهیم بود؟ نفی شاه بسیار آسان تر از برقراری حکومت اسلامی است. ما در ابتدای خطی قرار گرفته ایم که تجربه آن پس از صدر اسلام بسیار محدود است.و..."
مادر کمی آرامت کرد! پیشانی ات را بوسید
و گفت : "‌عزیزم،چرا چند آیه قرآن نمی خوانی؟ آدم همیشه با آرمانهایش یک قدم فاصله دارد.اگر در فکر طی کردن قدم آخر باشی ،‌فقط هنگام مرگ متوجه اشتباه خود خواهی شد..."
مادر اشک هایت را که دید، آرام شد. تو هم آرام شدی
با امیدی که مادر در دلت انداخته بود امیدوار به پیگیری آینده انقلاب شده بودی.
...

محاصره شده اند!
نامه می دهد!
یاری می طلبد!
مهمات ندارند!
نیرو ندارند!
ولی دشمن را زمین گیر کرده اند!
یکی یکی شهید می شوند!
دشمن نامرد است!
انتظار داشته تهران باشد!
ولی الان اینها دم سوسنگرد معطلشان کرده اند!
گازوییل تازه می ریزد در تانکها!
با شنی تانک می تازد روی بدن ها!
منطقه در محاصره است!
این بدنها مدت ها زیر آفتاب مانده اند!
تقریبا ٧٢ نفرند!


کلمات کلیدی: الگو ،غصه ،شهید ،احساس
 
کدهای اضافی کاربر :