برداشت های روزانه
آرشیو وبلاگ
بانک پولم را برد!
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳٩٢  

چند روز پیش کارت بانک صادراتم را گم کرده بودم. تقاضای صدور کارت جدید دادم و برای چاپ یک کارت پلاستیکی گفتند که دو هفته دیگر حاضر می شود.هنوز کارتم را نگرفتم.دیروز با همراه بانک حسابم را داشتم چک می کردم که متوجه شدم دویست هزار تومان از حسابم برداشت شده! ذهنم به همه جا رفت ولی چطور کسی می توانست از کارت سوخته برداشت کند؟ به شعبه مربوطه رفتم و موضوع را جویا شدم.بعله!
حضرات بدون اجازه و حتی خبر دادن ، خودشان دست در حساب بنده برده بودند و باقی مانده (دو قسط) وام پیزوری ازدواج را که با بیست تا سفته و چک کارمندی گرفته بودم از حسابم کسر کرده اند و وام را تسویه کرده اند.موقعی که بالای سر کارمند مربوطه رسیدم داشت تمبر سفته هایم را پاره می کرد.جالب ماجرا این است که وام همسرم را هم از حساب من کم کرده بودند در حالی که موقع واریز وام را به دو
حساب جدا ریخته بودند! فکر کنم فردا پس فردا خودشان سند ازدواج را بررسی می کنند و مهریه قید شده را ماه به ماه از حسابم کسر می کنند!

اشکالی ندارد! ما و دولت نداریم که! جیبمان یکی است! فقط من یک سوال دارم : آیا کسانی که چند هزار میلیارد معوقه های بانکی دارند حساب بانکی ندارند؟ پولهایشان را زیر متکا می گذارند؟ چطور برای من مستضعفی که با کسر آن دویست هزار تومان ، باقی مانده حسابم صد و سی هزار و چهارصد و بیست و پنج ریال شده بود مو را از ماست می کشید و در نهایت امانتداری حسابم را بالا پایین می کنید ولی زور عدالتتان به آن حضرات نمی رسد؟!


کلمات کلیدی: خاطرات ،غصه ،عجایب روزگار
 
حسب حال
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱  

جناب سرطان فرموده اند که پنج ماهه اینجا خاک می خوره!
چه بنویسم؟!
از سیاست خسته شده ام و البته کلامم کمی تیزتر از قبل شده که مناسب پرشین بلاگ نیست!
دل صافی هم برای ایمانی نوشتن فعلا ندارم!
وقتهایی که نمازمان را سروقت می خوانیم و از خدا طلبکار می شویم هم حس نیایش نمی آید!
روانشناسی هم که دوس دارم اش فعلا خشکیده!
زن و بچه و درس و معاش و دغدغه ی کار و... هم مجال کمتری برای تمرکز می دهند!
هوا ابری است!
زمین لیز است!
اضافه بر اینها این روزها به حال شدیدی دچار کمی اعتماد به خویش ام!
می نویسم و نصفه و نیمه رها می کنم.
بیشتر اوقات فراغتم را فعلا به تیراندازی و شکار و مطالعه درباره این جور تفریحات می گذرانم.
غرض اینکه ما هم احتمالا متاستاز کرده ایم!
مرگ برادر بسیجی هوگو چاوز را هم تسلیت می گویم!


کلمات کلیدی: خاطرات ،عجایب روزگار
 
مدلش که مهم نیست!
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠  

- بعضی ها عقیده دارند که بعضی مرگها آسونتره .ولی به نظر من خیلی فرق چندانی ندارند.
مردن اگر جدایی روح از بدن باشد که از پا شروع می شود و به سر می رسد (اعتقاد بنده است) خیلی با دیگری فرقی ندارد.
مثلا بعضی ها خیال می کنند که با یک سکته سریع بمیری خیلی بهتره از اینکه ماشین زیرت بگیره یا اینکه تو مذاب بیافتی!
در حالی که به نظر من ظاهر قضیه است که تفاوتی داره .فرد از درون زجر یکسانی می بره.
دیروز تشییع جنازه ی بنده ی خدایی بودم .علت مرگ ، ایست قلبی بود.بنده ی خدا از شدت زجر دست و پا می زده و می خواسته خودش را از ماشین پرت کند. آخرین حرفش هم این بوده که عزرائیل روی سینم نشسته!

- به مسائل مربوط به روح ، رویا ، مرگ و ... خیلی علاقه دارم.
تا حالا زیاد تشییع جنازه نرفتم.ولی از این به بعد قصد دارم بیشتر برم.چون هم ثواب داره ، هم اینکه حال آدم رو از لحاظ معنوی بهتر می کنه ، هم دل مصیبت زده تسلی پیدا می کنه. دیروز بعد تشییع جنازه  آرامش خوبی احساس می کردم و کلا روز خوبی بود.


کلمات کلیدی: خاطرات ،عجایب روزگار ،دینی
 
آلزایمر
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠  

خدا نصیب گرگ بیابون نکنه! ولی این بیماری آلزایمر واقعا خاصیت داستانی داره.
یکی از مادرهای بستگان ، بنده ی خدا سنش خیلی بالاست.
در حد بیست تا پست خاطره ازش دارم.
می گه دیشب پیش پسرش خوابیده بوده نصفه شب بلند شده ، داد و بیداد!
می گم چته! می گه منتظرم تا حمومی میاد ، حموم کنم ، این آقاهه ( پسرش) اومده تو حموم زنونه نمی دونم چی کار داره ، با این پتو و لحاف!
.
.
.
خداییش زندگی بیش از حد مسخره ست!


کلمات کلیدی: خاطرات ،غصه ،طنز
 
سازمان های روحانی محور
ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠  

وبلاگ شهروند دردمند (+)مجموعه مطالبی پیرامون رفتار روحانیون در سازمان ها نوشته که به نظرم جالب آمد .
یاد یک خاطره از خودم افتادم. زمانی که برای کنکور ارشد درس می خواندم مجبور بودم تمام روز را در دانشگاه و کتابخانه باشم.اگر ظهرها یکی دو ساعت نخوابم تا شب سردرد می گیرم.معمولا در مسجد دانشگاه چرتی می زدم .هیچ جای دیگری پیدا نمی شد.اما بعد از چند روز به تصمیم حاج آقا... (مسوول نمایندگی) ساعت سه ظهر مسجد را تعطیل می کردند.به چه دلیل؟ به دلیل اینکه خوابیدن در مسجد مکروه است! جالبش این بود که تا سه همه می خوابیدند بعد از سه همه را بیرون و در را قفل می کردند.
رفتم پیش اش . گفتم آخر این دانشجوی مفلس کجا استراحت کند؟! کل مکروه جائز حاج آقا! اصلا ما به هیچ! یعنی کسی حق نماز خواندن بعد از سه بعد از ظهر را ندارد؟! (نتیجه اش عکس زیر است) 
حاج آقا هم محلی نگذاشت و رفت.
موضوع کم اهمیت و ساده ای است .شاید هم آنها توجیهات خودشان را داشته باشند ولی آیا تمام مراحل را طی کرده بودیم و به عالم مکروهات رسیده بودیم؟ آیا مصرف حشیش و سیگار و مشروب و شیشه و قلیان و هزار و یک زهرماری را کنترل کرده بودیم که به مشکل پای دراز دانشجو در مسجد رسیدیم؟ 





 
از سلطان دل -٢
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩  

- فکر می کردم ماییم که خیلی برای کربلا عطش داریم.نگو آن طرف هم دیوانه فراوان است.توی تاریکی شب کوچه های بین الحرمین جلویمان را گرفته بود. من و مصطفی از ترس خشکمان زد.دست و پا شکسته می پرسد " آقا کی برمی گردید ایران؟ مشهد هم می رید؟ من هم بیام؟!"


- با چند نفر از هموطنان کافر مدرنمان در گوگل ریدر گفتگویی طولانی داشتم.به اش گفتم تو مگر دنبال معجزه نمی گردی؟ خب برو مشهد الرضا ، صحن آزادی ، دفتر شفایافته گان. می گفت ببین ما باید با آمارگیری و آزمایش علمی دو تا تابوت که یکی اش خالی  و دیگری اش هم ائمه ی شماست را مقایسه کنیم تا ببینم اختلاف معنی داری در شفایافته گی پیدا می شود یا خیر!! چون خیلی از بیماری های سایکوماتیک در اثر جو و فضای روحی و روانی  هستند که خوب می شوند! گفتم بنده ی خدا فلج اطفال سایکوماتیک است یا سرطان؟ یا منگولیسم؟! یا کور مادرزاد؟!
اوضاع خیلی خیط است ها! دل اگر روان پریش شد چه کنیم!؟


- زائر محترم بدان و آگاه باش که از لای شبکه های ضریح نور می ریزد.


پی نوشت : دوستان .دعا کنید سفرمان دوباره جور بشود. رفقا امروز رفته اند بلیط بگیرند تا مثل هر سال به پابوس حضرت اش برسیم.


 
از سلطان دل
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩  

- حالم وخیم وخیم هم که باشد.داغون و رنگ پریده و آشفته دل هم که باشم یاد یک چیز همیشه برایم چیز دیگری است.
هرکسی باید چشیده باشد هرقدر هم که کوچک.یک چیزی را لمس کرده باشد.برای روزهای بادا و مبادا لازم آدم می شود.
 سحرهای صحن گوهرشاد همان مزه است برای من.حوض اش . رنگ نخودی ایوان مقصوره اش .طلوع طلایی گنبد از بالای صحن. دیدگاه.نماز.آدم هایی آرام .صدای همهمه ی درهم زوار. می ایستادم صدای همهمه را با گوشی ضبط می کردم. سوز سرما .بالا بردن یقه ی کاپشن. ایستادن . زل زدن .رفتن. برگشتن .خم شدن.سلام دادن .فلکه آب.سکوت...
 این برنامه روز از نوی شبکه دو صبح ها یک سلامی را پخش می کند. هر وقت که می شنوم بدنم مرتعش می شود.

- خواب بودیم همه گی . فکرش را بکن با زبان روزه در باز بشود و دو تا از خدام الرضا وارد بشوند و برگه افطاری حضرت را بدهند. آن هم کی؟! روز خداحافطی.چقدر شاد شدیم!
یکی از بستگان می گفت که رفتم پیش یکی از خدام حرم .گفتم من هفت سال است  مشرف می شوم به زیارت حضرت ولی هیچ وقت شام حضرت را نخورده ام. خادم هم نامردی نکرده و گفته حتما لایق نبودی ، بعد از این هم چیزی گیرت نمی آید! می گفت : دلم بدجوری شکست.گفتم دیدی آقا! خادمت چه جوری جواب ام را داد؟ همان روز همسفرم را در هتل دیدم.یک دفعه تا دیدم گفت برویم غذای حرم را بگیریم.گفتم من که چیزی ندارم.گفت بیا ، من دارم. رفته بودند با هم .


 
کربلا
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩  

الحمد الله سفر خوبی بود.به یاد تک تک دوستان اینترنتی و غیره بودیم.چه آن هایی که التماس دعا گفتند چه آن هایی که با هم تاریخ کربلا را تعیین کردیم چه آن هایی که هیچ.
جای همه تان سبز. کاظمین و سامرا هم نصیبمان شد.
چندتا توصیه را در مورد کربلا همه گفته اند من هم می نویسم چون خودم تجربه کردم:

اول اینکه اگر نمک گیر این سفره هستید به هر مشقتی که شده به کربلا بروید ولو با بذل جان و مال.
این یکی قضیه اش فرق دارد.ریسک سفر به نتیجه ای که قرار است عاید شود می ارزد حسابی هم می ارزد.هرکسی هم رفته پشیمان نبوده.شش سال پیش در بحبوحه ی درگیری های
مقتدی صدر از مرز آّبی(اروند رود)‌ غیرقانونی به کربلا رفتم. بین الحرمین زیر پایمان می لرزید.از نجف با صدای خمپاره فرار کردیم.مداح ها قبل از شروع شهادتین می گفتند.ولی چسبید چه چسبیدنی! اگر وقتی بود حتما خاطرات اش را می نویسم.این سفر هم گرما بود و عطش و قطعی برق بی حساب و کتاب .جاده کج و معوج و اتوبوس خراب .ایست و بازرسی زیاد و فندق های بی صاحب! وضح روحی خراب و چند تا مشکل نگفتنی دیگر. ولی به ابالفضل چسبید! بعد از دو روز هنوز طپش های دل صدای دیگری دارد. می شنوم.

دوم اینکه اگر بستگان و آشنایان از کربلا برگشتند حتما به استقبالشان بروید.استقبال نشد توی همان یکی دو روز اول به دیدارشان بروید.زود ها! تا عطر حرم دارند.تا هنوز طپش دارند.معلوم نیست هفته ی دیگر چه شود. از دست ندهید ، از ما گفتن بود.

سوم اینکه اگر دعوت کردند که بروید آمادگی روحی را در نظر بگیرید.خیلی مهم است.به
سید محمد قسم کربلا خود بهشت است.رایحه ی بهشتی را  زوار از لای شبکه های ضریح حس می کنند. هرطور که بروید آنجا بالاخره چیزی می دهند ولی آمادگی داشتن امتیاز است.خیلی چسبیدنی نیست آدم همه ی غصه ها و چرکولک هایش را بگذارد برای بهشت!  از مستحبات زیارت اباعبدالله علیه السلام سه روز روزه گرفتن قبل از زیارت است.


کلمات کلیدی: کربلا ،خاطرات ،تجربه ی شخصی
 
ماه عسل
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩  

قرار بود ماه عسل را مشهدالرضا برویم .اما آن یار دل نواز به جای دیگر دعوت مان کرد. عسلمان طعم تربت و بوی سیب سرخ گرفت و راهی سرزمین عجایب کرب و بلای حسین علیه السلام می شویم.
حقیقت اش آمادگی روحی برای این سفر ندارم.دفعه ی دومی است که به این سفر می روم ولی با این وضعیت خراب معنوی نه حرفی برای گفتن دارم نه رویی
هیچ...
یک ده روزی اینجا خبری نیست.
به یاد همه ی دوستان هستیم
شب جمعه بین الحرمین


کلمات کلیدی: خاطرات ،کربلا ،ائمه اطهار
 
هم الخاسرون
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩  



اتفاقی که برای کشتی حامل کمک های مردمی به غزه افتاد باعث امیدواری است.


کلمات کلیدی: خاطرات ،سیاسی ،احساس ،عکس
 
نامه به معلم
ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩  

مادرم معلم بازنشسته ی پایه ی اول دبستان است.
عشقش زندگی با این شاگرد هاست.یک سال بیشتر ، بازنشستگی را دوام نیاورد.خودش می گوید وقتی دید کروبی با این همه سن وسال دست از سیاست بر نمی دارد و وارد انتخابات شده تشویقی شد برای دوباره کار کردن.(البته خوشبختانه هیچ دوره ای به کروبی رای نداد).
خیلی از روزها چند ساعتی را در خانه مشغول حرف زدن درباره مدرسه و خاطرات شاگردان اش می گذراند.خود من اکثر شاگردان کلاسش را به اسم می شناسم.نقدا این نامه ی جالب را که در جشن الفبا (جشن فارغ التحصیلی کلاس اول) برای معلم اش نوشته اند می گذارم.خود جشن الفبایشان هم دیدنی است .مثل ابر بهار زار می زنند!


 


برای اینکه راحت تر خوانده شود روی عکس کلیک کنید.


کلمات کلیدی: خاطرات ،آموزش
 
قصه ی روزگار
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩  

مدتی است که با دوستان بزرگواری که افتخار داده اند وبلاگ کوچکی را راه انداخته ام با نام
تلخ و شیرین
از زندگی و فهمیدنی هایش می نویسیم.البته به شخصه اصراری بر این ندارم که فقط "فهمیدنی ها" باشد. انشالله که مجموعه ای از سخنان خوب و دوست داشتنی را جمع کنیم.
.
.
حالا این فرع ماجرا بود.غرض اینکه چند وقتی است چیزی مدام درم تکرار می شود. "فهمیدنی" ای که شاید دیر فهمیده ام و کمی تکان ام داده.
فهمیده ام که دنیا محل خوشی نیست.اصلا!
می گویند فراعنه و بزرگان مصر که می مردند برای مومیایی کردن شان ، مغزشان را از طریق بینی خارج می کردند تا فاسد نشود.قصه ی دنیا هم همین است.
هرچه که پی خوشی یا لذتی باشی مطمئنا روزی از دماغت در خواهد آمد.
آن هم به احسن وجه!
حتی در حد توپ پلاستیکی! در حد آلوچه جنگلی!
دنیا محل کار است.
فقط همین


کلمات کلیدی: خاطرات ،نخواندنی ها ،غصه
 
تفکر - نیایش
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩  



اردیبهشت ٨٨
نمایشگاه کتاب


کلمات کلیدی: فرهنگی اجتماعی ،عکس ،خاطرات
 
کلاس استاد حکیم - قابلیت های اسلام
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩  

درس اخلاق دانشگاه بود و استاد مورد علاقه ی من آقای حکیم.
 صحبت بر سر لزوم داشتن پیش فرض های الهی در پژوهش بود که یکی از بچه ها پرسید که "‌استاد اینجوری که شما دین دین می کنید انگار فقط اسلام تنها دین توی دنیاست!"
آقای حکیم جواب مهمی به سوال اش داد که البته به نظرم توضیح و شرح فراوانی می طلبد.
" بله دین فقط اسلام است . چون از اول اسلام بوده و خدا یک دین بیشتر برای انسان نیاورده . در دوره های مختلف نسخه های متفاوتی از دین با توجه به سطح بشریت ارائه شده ولی دین پیامبر آخرالزمان نسخه نیست ، برنامه ای ندارد بلکه حد و مرز و صفر و یک هایی تعریف کرده که برای هر عصر و دوره ای قابلیت برنامه نویسی و بازیابی دارند."


کلمات کلیدی: دینی ،نقل قول ،خاطرات
 
با ضریب ٩/٠!
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩  

اینکه همیشه به تو بگویند که شکل گیری انسان و خصلت هایش وابسته به محیط و وراثت می باشد خیلی فرق دارد با اینکه تو این چیزها را با پوست و خون ات لمس کنی .از داشتن بعضی هاشان در حد مرگ افسرده و دل سرد شوی و از داشتن بعضی ها  آرام.
اینکه بفهمی تو مجموعه ای از رفتارها و شخصیت های پدر و مادر و برادر و عمو و دایی و خاله و دوستان ات هستی.
اینکه بعد از این همه مدت که فکر می کردی فلان رفتاری که داری حاصل تلاش و مراقبه ی خودت بوده و بعد روی سرت خراب می شود که نه! بابام جان! حلال زاده به دایی اش رفته!
اینکه می فهمی چقدر تو موجود وابسته ای بودی و خودت خبر نداشتی.
اینکه می فهمی تفاوتی که تا الان  از اطرافیان ات پیدا کردی واقعا بی مقدار است.
اینکه بفهمی این خصلت ها حاصل کار خودت نیست و شخصیت ات را خودت به وجود نیاوردی و تازه کلی برای خودت و این و آن فلسفه بافی می کردی که به این دلیل این طور کردم ، به این دلیل اینجوری شد!
جمع کن بساط خویش را!
جدیدا برای شناخت خودم از مهندسی معکوس استفاده می کنم.نگاه به اطرافیان و هم نشینان ام می کنم و خصلت هایی که قبلا برای عجیب می نمودند را به نحو احسن در خودم پیدا می کنم با ضریب ٩/٠ !
بعضا آن خصلت خیلی هم پیشرفته و امروزی و به قول معروف بومی سازی شده ولی پیچ در پیچی است که آخر به یک منزل می رسند. 
تا الان این همه جبر را درک نکرده بودم.
تا چه حدی با گیاه تفاوت داریم؟


کلمات کلیدی: خاطرات ،اعصاب - روان
 
فصل وصال
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸  

پارسال گرچه از لحاظ سیاسی اجتماعی سال خوبی نبود ولی اتفاق میمون و مبارکی در خانواده ما رخ داد که واقعا نمی دانم چطور شکر این منت را از خداوند رحمان بنمایم. از همه ی دوستان اینترنتی و غیر اینترنتی و یک چیزی بین این دوتا هم حلالیت می طلبم.به واسطه  بحثی ، صحبتی اگر به کسی خدای نکرده صفت ناشایستی ، لفظ زشتی روا داشتم عفو کنند.دوست دارم در فضایی صمیمی تر باز هم باهاشان هم صحبت بشوم.انشالله مشکلات همه حل شود.


سوم عید جشن وصال یار و یکی شدن من و بانوی بزرگوار است .
فعلا زیر یک سقف نمی رویم.
مدیر تالار گفت : دی جی می خواهید؟ گفتیم : نمی شود به غیر از ساسی مانکن و تتلو و این خزعبلات موسیقی شاد و فاخر استفاده کنیم؟  گفتند : خیر!!!
ما هم گفتیم : ما هم خیر! سیصد هزار تومان برای نرمی کمر نمی دهیم!
سنتی خوان آوردیم برای خانوم ها!
بانو جان هم گفتند حالا که تتلو و کامی راسکال نمی آیند ، عوض اش می توانیم کارت دعوتی برای صاحب شیرین ترین عید نرگس آلود بفرستیم.فرستادیم.

 

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعتها و ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند


کلمات کلیدی: روابط ،احساس ،شعر ،خاطرات
 
سیئه
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸  

هرگاه انسانی دروغ می گوید بخشی از جهان را به قتل می رساند.اینها مرگهای کوچکی هستند که انسانها به اشتباه زندگی می خوانند.

ترم اول سر کلاس اندیشه روی تخته سیاه با گچ نوشتم اش


کلمات کلیدی: خاطرات ،اخلاق ،نقل قول
 
به روشنی شب
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸  

ما باید حرف بزنیم. روی محکماتمان ایستادگی  کنیم.کم نیاوریم.ناامیدی سهم روشنفکران غرب زده است که در کافی شاپ ها از غم نبود آزادی و عقلانیت الکلی شوند! ما باید بنویسیم .اگر هزاران تن از کوه تخریب شود برای صد کیلوگرم طلا.
چه غم!؟

دیشب بعد عمری دریچه ای از درون صدا و سیما باز شد.هرچند اندک و هرچقدر دیر.
به نظرم تحت فشار افکار عمومی و رسانه ها بود که معاونین سیاسی صدا وسیما مجال سخنانی زنده را به اشخاصی با سلیقه های  کمی مختلف (‌ونه عقاید) را داد.
تازه در فضایی که مجری اش رجانیوزی باشد و مدام در حال خط دهی به سخنان کارشناسان .
آقای یامین پور!  آخر اگر خودتان کارشناس هستی بفرما وسط تا استفاده کنیم.اگر نیستی چرا مدام فضاسازی می کنی؟ چرا حرف توی دهان کارشناسان می گذاری؟
منتظر این بود که آقای مطهری بگوید " آزادی بیان نیست یا چرا بازداشتها گسترده بوده " تا ابروانش را درهم کند و کارشناس دیگر را ملزم به پاسخدهی.
عجب وضعی است ها!
آقای یامین پور! معاونین سیاسی! آقای ضرغامی! و قص علی هذا! مشاهده کردید؟!
دو نفر آمدند گفتند آزادی بیان نیست.بازداشتها بیش از حد است.فضا تنگ است.دوطرف سهیم اند. فلان است. ببینید! ببینید هیچ اتفاقی نیافتاد بخدا! ببینید هیچ اسلام و نظامی به فنایی نرفت! ببینید هیچ تشویشی نشد! 
دیدید می شود نظر غیررسمی هم عیان شود؟یاد گرفتید؟!
نه! فکر نکنم فهمیده باشید!
به هر حال هرچه که بود.هرچقدر کم. ولی غنیمتی بود در این دریای تفتیده!

اضافه : خاطره جالبش برای من این بود که دوستی  که  کلا با اسلام و جمهوری اسلامی مخالف شدید و دوآتشه بود در حین برنامه به حرفهای وحید جلیلی بلند بلند احسنت و بارک الله حواله می فرستاد .
کلی خندیدیم! برای کی؟ وحید جلیلی؟!


 
بی غیرتی ما
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ دی ۱۳۸۸  

متاسفانه ما ادعای زیادی می کنیم! 
اکثرهم منافق تشریف داریم.در امور سیاسی لفظ منافق باب شده اما خود جماعت خلق الله بدتریم.  نفاق و دورنگی و نداشتن صداقت عمیقا داخلمان ریشه دوانیده.
اینکه ما آنچه که می دانیم حقیقت است و دوای امراض است را ، به نزدیکانمان نمی گوییم .می دانیم که آنها به حقیقتی که ما می دانیم ایمان ندارند یا لنگ می زنند اما نمی گوییم . به روی خودمان نمی آوریم. سکوت می کنیم.بعضا با موج آنها یک تکانی هم می خوریم. حتی ابرویمان هم کج نمی شود.
عجب!  وگرنه چه دلیلی دارد من از پدر و مادر و برادرم فرار کنم و آنها از من؟!  غیر از این است که اینجا منافق بوده ام؟ غیر از این است که روز و شب درباره همه چیز زبان درازی داشته ام ولی به گفتنی ها و خواندنی ها که رسیده ام ساکت بوده ام.
غیر از این است که برای حقیرترین و روزمره ترین چیزها عصبانی شده ام ، استرس گرفته ام ، فشارم  بالا رفته ، خشن و ترش شده ام . اما آنجا که باید بخاری داشته باشم،  یاد سلامتی ام افتاده ام!  
 که مبادا طرد بشوم! مبادا مسخره ام کنند! مبادا رابطه شکر آب بشود! اینقدر حرص نخور بابا! مگر موبایلت را برده اند؟ یا مادرت مرده؟  بچه شده ای؟!
 اینقدر منفعلیم که اتفاق می افتد نزدیکترین افراد به ما دچار بدترین کج اندیشی ها شده اند و ما گرفتار بازی روزگار و بی خبر.  شاید هم خبر داریم و...
کاش کمی از حضرت قمر بنی هاشم سلام الله علیه  درس می گرفتیم.کاش کمی هم به غیرتمان بر می خورد. کاش از سیب زمینی بودن در می آمدیم.لختی ها این دوماه دست از اراذلگری بر می دارند. کاش لااقل ما این دوماه به حرمت این آقایان منافق نبودیم.


دیروز یکی از نزدیکان با چنان شدت و غلظتی فرمودند که ما اصلا چیزی به عنوان لعن و نفرین نداریم. اینها دروغها و تحجری است که این آخوندهای فلان فلان شده به خورد ما داده اند. قسم جلاله هم می خورد که حتی در قرآن هم لعن و نفرین نیامده! یعنی چی لعن و نفرین و بدی؟! فقط ما رحمت داریم! اصلا لعنت به چه کار آید؟
من آیه ای حفظ نبودم می دانستم  که ایشان گوشش هم به روایت بدهکار نیست اما مطمئن بودم که این حرف بی پایه است برای همین  آیاتی را برایش پیدا کردم و خواندم :

  «أُولئک الذینَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ و مَن یَلْعَن اللَّه فَلَن تَجدَ لَهُ نَصیرا »  آیه ۵٢ سوره نسا

آیه را که شنید به جای اینکه به اشتباهش اعتراف کند .یک دروغ دیگر اضافه اش کرد و گفت فقط خدا می داند و می تواند کسی را لعن کند.مگر ما خداییم که به کسی انگ کفر بزنیم یا لعنتش کنیم؟ همین کارها را کرده ایم الان اینقدر عقب مانده شده ایم؟!
 این آیه را برایش پیدا کردم که :

  « اولئک جَزاؤهُم أَنَّ عَلَیْهِمْ لَعْنَة اللَّه و الملائِکة وَ الناسِ أَجْمعِین »  آیه ٨٧ سوره عمران

خدا لعنت کند کسی را که اساس  این ظلم عظیم را گذاشت! 
خدا لعنت کند کسی را که نقاب بست و اسبش را زین کرد و شمشیرش را تیز!
خدا لعنت کند کسی را که برای قتل حسین خندید و هلهله کرد!


 
16 آذر از نوع سبزش!
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸  

 

قبل از دوشنبه یکی از دوستان که از فعالان دانشجویی دانشگاه آزاد است از من خواست که از سبزها عکس بگیرم . قلتشان را نشان بدهیم! یک جوری بگیر که بیشتر از سی چهل تا آدم توی عکس نباشد.می خواهیم فضاسازی کنیم! گفتم هنوز که ١۶ آذر نیامده!  بگذار بیایند ببینیم شاید زیاد بودند.
ما که بچه شیعه ایم چرا از روش  غربی ها برای تبلیغاتمان استفاده کنیم؟! نه نادیده بگیریمشان نه حساسیت بیجا به خرج بدهیم. خلاصه آمد و رفت این روز. خسته تر از قبل به نظر می آمدند.علتش را دقیق نمی دانم.

دکتر زرگر رییس دانشگاه شهید چمران اهواز را در بالا می بینید که مشغول صحبت با سبزها هستند. متوجه نشدم که چه می گفت. سبزها را چیزی نزدیک به 200 الی 300 نفر دیدم.

لینک عکس ها در سایز واقعی :  1    2          5     6


کلمات کلیدی: خاطرات ،عکس ،دانشگاه
 
غدیریه
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸  

از وقتی که توانستیم هرسال جشنی در شهر بگیریم برای یادمانش و از این راه به شناختی هرچند ناچیز برسیم  .  شادترین روز سال برایم ، غدیر بوده.  غدیر را پیشرفته ترین عید اسلام می دانم که همه اصول و فروع و تاریخ و آینده را در خود جای داده . شاید با نگاه به اعمال این روز مانند قرائت دعای ندبه بتوان به بخشی از ابعاد و فلسفه این روز دست یافت . شاید بتوان به این درک رسید که قرار نیست انحراف در چند ده سال انجام شود  . شاید در عین شادی از اینکه  از غدیر تا سقیفه بیشتر از چهار  ماه فاصله نیست  بر خود لرزید.

صمیمانه شادی ام را با همه شریک  می شوم.

در این روز چند کار را  از دست ندهیم : 

لبخند زدن و نگاه شاد به چهره همدیگر ، آشتی کردن ، آشتی ها را محکمتر کردن

روزه گرفتن

اطعام دادن و ازمال خود بخشیدن

من هم تصمیم گرفتم به مناسبت این روز عزیز دوباره اینجا تمرین نوشتن کنم.

لینک :  متن کامل خطبه غدیر


کلمات کلیدی: امیرالمومنین ،دینی ،خاطرات ،عکس
 
کدهای اضافی کاربر :