برداشت های روزانه
آرشیو وبلاگ
مجسمه های برنزی و احوالات ما شهرستانی ها
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩  

واقعا فضای بدی شده است ها! هرچی که می کشیم از این هموطنان تهرانی است!
آخر بابام جان اینقدر سیاست زده! مجسمه دزدیده اند؛ خوب دزدیده اند! چه ربطی به سیاست و دیانت دارد! چرا سواری می دهیم به ژورنالیسم کثیف؟!
برای شما تهرانی های بافرهنگ دزدیدن این چیزها تعجب دارد! ولی برای ما ماندن آن ها در این چند سال!
چرا که برنز فلز است و با قیمت! آن هم همین طوری وسط شهر!
چرا وقتی درهای آلومینیومی دانشکده های ما را با آن همه دبدبه ی حفاظت فیزیکی می دزدیدند کسی صدایش در نیامد!
چرا وقتی موتور و لوله های آلومینیومی سیستم آبیاری ویل موو (wheel move) زمین تحقیقاتی ما را قبل از راه اندازی می برند کسی آه و فغان نمی کند! 
چرا وقتی دانشجویان بهترین خوابگاه ما (نخل) جرات آوردن تلفن یا هر وسیله ی با ارزش دیگری به دانشگاه را ندارند.چون در یک مسیر پانصد متری بارها با چاقو و موتور سیکلت ازشان گدایی کرده اند! کسی نیامد صدایی از خودش در کند؟!
چرا وقتی آبسرد کن های خیراتی شهر ما همه قفل و زنجیر اند و به فاصله یک متر دورشان میل گرد جوش زده اند و فقط سوراخی به قطر 15سانتی متر جهت عبور لیوان قرار داده اند.(البته خود لیوان هم قفل زنجیر شده است)کسی نیامد اعتراض کند؟
چرا وقتی گوشی های همراه ما را بچه های محله ی بالا فقط جهت سرگرمی می دزدند و بعد از زدن یک سکته ی ناقص می آیند جلوی مان پرتش می کنند.کسی نگفت "مملکته داریم؟!"
چرا وقتی در مناطق ما با افشانه می نویسند به منطقه ی بی کلانتر فلان جا خوش آمدید.کسی به رگ نداشته اش برنمی‌خورد؟
حالا یک گوله برنز خوشگل و آماده را از پارک بکنند ببرند. کار گروه فشار است؟! چه می دانم فتوا صادر کرده اند! فلان است! عجب!
گرد و خاک را گفتیم کار خداست هرچه هم از او رسد نیکوست.ولی چرا همیشه ما باید نسبتی با
خزندگان پیدا کنیم؟!


 
با ضریب ٩/٠!
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩  

اینکه همیشه به تو بگویند که شکل گیری انسان و خصلت هایش وابسته به محیط و وراثت می باشد خیلی فرق دارد با اینکه تو این چیزها را با پوست و خون ات لمس کنی .از داشتن بعضی هاشان در حد مرگ افسرده و دل سرد شوی و از داشتن بعضی ها  آرام.
اینکه بفهمی تو مجموعه ای از رفتارها و شخصیت های پدر و مادر و برادر و عمو و دایی و خاله و دوستان ات هستی.
اینکه بعد از این همه مدت که فکر می کردی فلان رفتاری که داری حاصل تلاش و مراقبه ی خودت بوده و بعد روی سرت خراب می شود که نه! بابام جان! حلال زاده به دایی اش رفته!
اینکه می فهمی چقدر تو موجود وابسته ای بودی و خودت خبر نداشتی.
اینکه می فهمی تفاوتی که تا الان  از اطرافیان ات پیدا کردی واقعا بی مقدار است.
اینکه بفهمی این خصلت ها حاصل کار خودت نیست و شخصیت ات را خودت به وجود نیاوردی و تازه کلی برای خودت و این و آن فلسفه بافی می کردی که به این دلیل این طور کردم ، به این دلیل اینجوری شد!
جمع کن بساط خویش را!
جدیدا برای شناخت خودم از مهندسی معکوس استفاده می کنم.نگاه به اطرافیان و هم نشینان ام می کنم و خصلت هایی که قبلا برای عجیب می نمودند را به نحو احسن در خودم پیدا می کنم با ضریب ٩/٠ !
بعضا آن خصلت خیلی هم پیشرفته و امروزی و به قول معروف بومی سازی شده ولی پیچ در پیچی است که آخر به یک منزل می رسند. 
تا الان این همه جبر را درک نکرده بودم.
تا چه حدی با گیاه تفاوت داریم؟


کلمات کلیدی: خاطرات ،اعصاب - روان
 
کدهای اضافی کاربر :