برداشت های روزانه
آرشیو وبلاگ
دلتنگ بقیعم
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱  

چی بگم...
دوست دارم برگردم.
بسه اینقدر دوری
دوست دارم بازم نماز صبح رو که خوندم پا برهنه برم بقیع
برم اون ته ته های بقیع بشینم...
کبوترها بیان
تیغ آفتاب بزنه
ولی بازم بغض گلوت رو رها نکنه



می دونم فقط اونایی که رفتند ممکنه حس منو بفهمند
شما دعا کنید بازم برگردم


کلمات کلیدی: غصه ،احساس ،دینی
 
راه ما و شهدای دانش
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠  

من احساس می کنم که شهادت این بنده ی خوب خدا مهندس احمدی روشن حجت و دلگرمی برای جوانان هم نسل ماست. 
دلم تنگ مزار این شهید شده! احساس می کنم شهیدی است که روشنتر از بقیه شهدا راه را به هم نسلان ما نشان می دهد.
شهادت اندازه ی قد من نیست ولی دلم برای شهدا تنگ می شود...


کلمات کلیدی: شهید ،احساس
 
صفاتون رو عشقه...
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠  

توی هتل بودیم.
از دیروز با خانومم صحبتش بود که کاش گوسفندی چیزی نذر آقا کنیم ناهار مهمانسرای حضرت گیرمون بیاد! اول صبح بود.
در اتاقمون خورد.
خادم آقا با همون کت و کلاهش بود!

گفت چند نفرید؟ گفتم دو نفر . دوتا برگه بهمون داد.
انگار آقا می خواست بگه که ما نیازی به گوسفند شما نداریم اینجا شما مهمونید ما ازتون پذیرایی می کنیم!




مهربونی های آقا که تمومی نداره!
ساعت 10 قرار بود قرعه کشی بشه. گفتیم بریم حرم یک کم دعا کنیم وقت قرعه کشی.رفتیم و برگشتیم.
شبش تنهایی رفته بودم بیرون.

با یک شیشه عطر رازقی اومدم داخل اتاق
 - اگه گفتی چی شده؟
- چی شده؟
- اسممون تو قرعه کشی عمره دانشجویی در اومده!

هر سال بدتر از سال قبل میام بیشتر از سال قبل منت می گذاری.


کلمات کلیدی: احساس ،عکس ،ائمه اطهار
 
از سلطان دل -٢
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩  

- فکر می کردم ماییم که خیلی برای کربلا عطش داریم.نگو آن طرف هم دیوانه فراوان است.توی تاریکی شب کوچه های بین الحرمین جلویمان را گرفته بود. من و مصطفی از ترس خشکمان زد.دست و پا شکسته می پرسد " آقا کی برمی گردید ایران؟ مشهد هم می رید؟ من هم بیام؟!"


- با چند نفر از هموطنان کافر مدرنمان در گوگل ریدر گفتگویی طولانی داشتم.به اش گفتم تو مگر دنبال معجزه نمی گردی؟ خب برو مشهد الرضا ، صحن آزادی ، دفتر شفایافته گان. می گفت ببین ما باید با آمارگیری و آزمایش علمی دو تا تابوت که یکی اش خالی  و دیگری اش هم ائمه ی شماست را مقایسه کنیم تا ببینم اختلاف معنی داری در شفایافته گی پیدا می شود یا خیر!! چون خیلی از بیماری های سایکوماتیک در اثر جو و فضای روحی و روانی  هستند که خوب می شوند! گفتم بنده ی خدا فلج اطفال سایکوماتیک است یا سرطان؟ یا منگولیسم؟! یا کور مادرزاد؟!
اوضاع خیلی خیط است ها! دل اگر روان پریش شد چه کنیم!؟


- زائر محترم بدان و آگاه باش که از لای شبکه های ضریح نور می ریزد.


پی نوشت : دوستان .دعا کنید سفرمان دوباره جور بشود. رفقا امروز رفته اند بلیط بگیرند تا مثل هر سال به پابوس حضرت اش برسیم.


 
از سلطان دل
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩  

- حالم وخیم وخیم هم که باشد.داغون و رنگ پریده و آشفته دل هم که باشم یاد یک چیز همیشه برایم چیز دیگری است.
هرکسی باید چشیده باشد هرقدر هم که کوچک.یک چیزی را لمس کرده باشد.برای روزهای بادا و مبادا لازم آدم می شود.
 سحرهای صحن گوهرشاد همان مزه است برای من.حوض اش . رنگ نخودی ایوان مقصوره اش .طلوع طلایی گنبد از بالای صحن. دیدگاه.نماز.آدم هایی آرام .صدای همهمه ی درهم زوار. می ایستادم صدای همهمه را با گوشی ضبط می کردم. سوز سرما .بالا بردن یقه ی کاپشن. ایستادن . زل زدن .رفتن. برگشتن .خم شدن.سلام دادن .فلکه آب.سکوت...
 این برنامه روز از نوی شبکه دو صبح ها یک سلامی را پخش می کند. هر وقت که می شنوم بدنم مرتعش می شود.

- خواب بودیم همه گی . فکرش را بکن با زبان روزه در باز بشود و دو تا از خدام الرضا وارد بشوند و برگه افطاری حضرت را بدهند. آن هم کی؟! روز خداحافطی.چقدر شاد شدیم!
یکی از بستگان می گفت که رفتم پیش یکی از خدام حرم .گفتم من هفت سال است  مشرف می شوم به زیارت حضرت ولی هیچ وقت شام حضرت را نخورده ام. خادم هم نامردی نکرده و گفته حتما لایق نبودی ، بعد از این هم چیزی گیرت نمی آید! می گفت : دلم بدجوری شکست.گفتم دیدی آقا! خادمت چه جوری جواب ام را داد؟ همان روز همسفرم را در هتل دیدم.یک دفعه تا دیدم گفت برویم غذای حرم را بگیریم.گفتم من که چیزی ندارم.گفت بیا ، من دارم. رفته بودند با هم .


 
خوشحال بودم...
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩  

عجبا! سر نماز ایستاده بودم ، بیخود و بی جهت خوشحال در پوست خود نمی گنجیدم ، لبخند می زدم ، در قلبم صدای قهقهه بلند بود ، روحم به آسمان ها پرواز می کرد ،‌همه چیز زیبا می نمود ، از هرگوشه ای آثار بشارت می بارید ، سلول های بدنم از خوشی می رقصید...راستی که حالت عجیبی به من دست داده بود تا آن جایی که از شدت خوشی گلویم می سوخت و از نماز ، عبادت و توجه به خدا چیزی نمی فهمیدم.
 یکباره به فکر فرو رفتم تا دلیل این خوشحالی شدید را بفهمم.فکر کردم ، روحم را ، قلبم را شکافتم و بالاخره حقیقت را یافتم...
   فهمیدم که صبح ، لرزان و ترسان ، خسته و پژمرده از رختخواب برخاستم ... از خوابی برخاستم که ، همه اش خوف و وحشت بود... انتظار هجوم دشمنان را داشتم...از چند پاسگاه دشمن گذشتم ، در هر کدام جست و جو می کردند که مرا یا دوستان مرا بیابند و نابود کنند ، با دلهره و ترس وارد پاسگاه شدم و با چنان فشاری خود را آرام و خونسرد نشان دادم تا بالاخره از پاسگاه خارج شدم...دوستان مسکین ام ترسان و لرزان ، از اقصی نقاط پیش من آمدند و از هجوم دشمن و خطر مرگ گفتند.همه را با قدرت ایمان و توکل به خدا آرام کردم ، امید دادم ، ایمان بخشیدم و با قلب قوی و اطمینان به نفس همه را روانه ی خانه هاشان کردم.
   عده ای از مهاجرین ، از دردمندان ، فقیران ، درمانده گان نزد من آمدند ، فقر و گرسنگی به استخوانشان رسیده بود. به هرکدام چیزی دادم و همه را خوشحال و امیدوار روانه کردم...
هنگامی که از صحن مدرسه می گذشتم به جوانان مسلح ، پاسداران ، حرکت... برخورد کردم ، دست همه را با فشار و محبت فشردم و اشبال ١ را بوسه زدم و با کلماتی آتشین همه را امیدوار کردم و تشویق نمودم...
   همه ی روزم ، به شدت گرفته بود. لحظه ای آرامش نداشتم .لحظه ای نتوانستم بنشینم یا حتی روزنامه ای بخوانم ، مردم پشت سر هم می آمدند و درددل می کردند و من نیز با آرامش گوش می دادم و با سخاوت آن ها را راضی برمی گرداندم...
آخر روز ، خسته شده بودم ولی روحم سرشار از نشاط بود.قلبم از عشق و امید می جوشید و تعجب می کردم که هنوز زنده ام.خوشحال بودم که از چند پاسگاه (حاجز) گذشتم و کسی مرا نشناخت و گلوله بارانم نکرد...مسرور بودم که کسی به موسسه حمله ننمود و به ما صدمه ای نرسانید...
   خوشحال بودم که در قله ی ناامیدی ، در منتهای فقر ، در حضیض ضعف توانستم به مردم امید بدهم ، به فقرا کمک کنم و به وحشت زده گان و ضعیفان امید و اطمینان ببخشم...
خوشحال بودم که وجودم در این روز مفید بود ، خوشحال بودم که بخت در این روز مرا کمک کرد و این بزرگترین پیروزی من بود...یکباره سیلاب اشک بر رخسارم جاری شد چون به فقر و ضعف و درماندگی خود پی بردم و همه ی خوشحالی خود را بی اساس یافتم ... اشک ریختم و بعد آرامش یافتم.

                                                    شهید دکتر مصطفی چمران
                                          یادداشت های لبنان    ١٠ اکتبر ١٩٧۶

١. جمع شبل ، جوانان.


کلمات کلیدی: الگو ،احساس ،نقل قول ،شهید
 
هم الخاسرون
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩  



اتفاقی که برای کشتی حامل کمک های مردمی به غزه افتاد باعث امیدواری است.


کلمات کلیدی: خاطرات ،سیاسی ،احساس ،عکس
 
غم
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  

خدا خاطر بنده هاشو خیلی می خواد.
به میل اونا رفتار می کنه.برا همین ام هست که به بقیه گفته همیشه سعی کنید لبخند بزنید.خوش رو باشید.کسی اخمتون رو نبینه.یه وقت غمتون رو کسی نشنوه.یه وقت کسی نبینه بی حالین.یه وقت ضد حالی به بنده هام نزنین.حتی تهدیدمونم کرده که اگه حال کسی رو گرفتین .گوشتون رو حسابی می پیچونم.
برای اینکه بنده هاش از این چیزها خوششون نمی یاد.دوست ندارند.کسی برای غم و غصه لایک نمی زنه.کسی برای درد و دل چیزی نداره که بگه.آخرش ترحمه.همون پیچیه که خدا به گوشت داده. غمگین ها حتی حرفی هم برای همدیگر ندارند.
کسی ندیده جایی یک عده با هم غمگین باشند.هرکسی یک گوشه ای برای خودش ، زار می زند.
ولی سرخوش ها و مست ها همه با هم می خندند.حتی نئشه ها هم با هم اند.
درست مثل بهشت و جهنم.
تنهایی ، سهم غمگین هاست.


کلمات کلیدی: غصه ،احساس ،خدا
 
فصل وصال
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸  

پارسال گرچه از لحاظ سیاسی اجتماعی سال خوبی نبود ولی اتفاق میمون و مبارکی در خانواده ما رخ داد که واقعا نمی دانم چطور شکر این منت را از خداوند رحمان بنمایم. از همه ی دوستان اینترنتی و غیر اینترنتی و یک چیزی بین این دوتا هم حلالیت می طلبم.به واسطه  بحثی ، صحبتی اگر به کسی خدای نکرده صفت ناشایستی ، لفظ زشتی روا داشتم عفو کنند.دوست دارم در فضایی صمیمی تر باز هم باهاشان هم صحبت بشوم.انشالله مشکلات همه حل شود.


سوم عید جشن وصال یار و یکی شدن من و بانوی بزرگوار است .
فعلا زیر یک سقف نمی رویم.
مدیر تالار گفت : دی جی می خواهید؟ گفتیم : نمی شود به غیر از ساسی مانکن و تتلو و این خزعبلات موسیقی شاد و فاخر استفاده کنیم؟  گفتند : خیر!!!
ما هم گفتیم : ما هم خیر! سیصد هزار تومان برای نرمی کمر نمی دهیم!
سنتی خوان آوردیم برای خانوم ها!
بانو جان هم گفتند حالا که تتلو و کامی راسکال نمی آیند ، عوض اش می توانیم کارت دعوتی برای صاحب شیرین ترین عید نرگس آلود بفرستیم.فرستادیم.

 

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعتها و ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند


کلمات کلیدی: روابط ،احساس ،شعر ،خاطرات
 
وبلاگستان
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸  

 وبلاگستان دوست داشتنی است . روی اش تعصب دارم!
خیلی از اوقات ارتباطاتش در سطح بالایی است.هم صمیمی تر هم فاخرتر هم اندیشمندانه تر و خیلی ترهای دیگر.
شاید به اندازه نخودسیا هم بعضی رابطه های اینطوری در عالم واقعیت پیدا نشود. لزومی هم ندارد که ارتباط حتما دوطرفه باشد. همین که دو فکر در چند خط و کوتاه ترین زمان با یک نوشته به هم متصل می شوند. خودش خیلی است.
معلوم نیست توی دنیای واقعی چقدر هزینه و انرژی صرف می کنیم تا بتوانیم به همچین چیزی برسیم. تازه اگر زائده های روابط واقعی (منظور همان حسین کرد و اره و اوره و شمسی کوره است ) را در نظر نگیریم که عالم وبلاگی خیلی از اینها را معمولا کنار می زند.
چکیده سازی خوبی توی وبلاگ نویسی انجام می شود. یک دفعه بوووم! اصل مطلب جلوی ات ظاهر می شود.
اینچنین سبکی متولد فرهنگ غربی است ، ولی از مواردی است که دوست داشتنی است.
یکی از ترهای دیگرش هم که کمیاب تر است این کشف حالت ها و احساسات روزمره و از یاد رفته ی انسانی است که دیدن شان بعضی وقت ها مو را به تن آدم سیخ می کند. حسی که شاید برتر از شعر باشد چه عموما شعرهایی که می خوانی حال ات را می سازند. اما بعضی نوشته ها گذشته و حال و ‌آینده ات را با هم تکان می دهد. 
 به هر حال دنیای شیرینی است.


- یک یادداشت نارنجکی از گلابی درباره وبلاگستان فارسی  +


کلمات کلیدی: احساس ،روابط ،اینترنت
 
سرود ستایش امید
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸  

از نوشته های زیبایی که این اواخر در پرشین بلاگ خواندم:

احسن القصص. چرا سوره ی یوسف؟ چه گمشده ای اینجا پیدا می شود که پرودگار عالمیان بهترین قصه لقبش داده است؟ شش ماهی است کمتر و بیشتر که من درگیر سوره ی یوسفم. تحلیل نماد ها و تطبیقش بر سیر اسطوره شناسانه و روانکاوانه ی یونگ و کمپبل حیرت انگیز است و کم مانند. اما چرا احسن القصص؟ چون مانند یک نقشه ی راه رشد و سلوک برای انسان است؟ چون مرز میان راه و چاه را مشخص می کند؟ کم تعداد نیستند متونی با همین مشخصات. چرا سوره ی یوسف؟

نمی دانستم تا همین پریشب که داشتم با عزیزی حرف می زدم. اشاره کرد به کنعان. فکر کردم به خودم، به او و ماجرا آسان و گمشده ام پیدا شد. آن قصه صدر تا ذیلش در ستایش امید است. در ستایش پابرجا ماندن بر ایمانی که از دل برآید. از یعقوب تا یوسف، از زلیخا تا زمین کنعان، قصه قصه ی امیدواری است. به مذهبی بودن یا نبودن کاری ندارم. باورم این است کلامی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. با هر باوری سوره ی یوسف را بخوانید و برسید به آنجا که یعقوب برابر ملامت اطرافیانش زمزمه می کند «من از مهربانی خداوندم چیزی می دانم که شما نمی دانید»، چیزی در روحتان جابجا می شود. کلام یعقوب سرود ستایش امید است، حتی اگر عقل روزمره، بر این امید خرده‌ها بگیرد.

روزگارمان تاریک شده این روزها، مرز میان داشتن و نداشتن، حتی مرز میان بودن و نبودن محو است. زمین و زمانمان مه  آلود است. همه ی اینها را می دانم با این وجود دلم می خواهد یکبار دیگر یعقوب کنعان را به یادتان بیاورم که هرگز ناامید از دیدار یوسفش نشد. یوسف کنعان را به یادتان بیاورم که می دانست روزی به خانه باز می گردد، دلم می خواهد اصلن کنعان را به یادتان بیاورم که به خدا سرزمینی در جغرافیا نیست، جایی است در روح ما. بیت الحزان نامیدنش شاید فقط یاداوری می کند در دل سنگین ترین حزن ها بالنده ترین امید ها می رویند.
رجوع کنیم به کنعان روحمان، به بوی پیراهن یوسف، به نور چشمان یعقوب و دل نسپریم به ناامیدی...ما هنوز چیز هاست از راز های روحمان که نمی دانیم.

                                وبلاگ  تلخ ، مثل عسل


کلمات کلیدی: کتاب مهجور ،احساس
 
کجایی همسایه!
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸  

سید محمد حسین را دوست دارم!
خیلی!
سید محمد حسین علم الهدی را می گویم ها!
این روزها کجایی همسایی!
چرا صدای کمیلی که از حفظ می خواندی نمی آید؟
چرا دیگر کسی از حرارت قلبت نمی سوزد؟!
سی سال پیش نگران الان ما بودی!
شب انقلاب که همه شادی می کردند تو نگران و درهم بودی!
گمشده ات را در ایستگاه انقلاب نیافته بودی.
می گفتی : "بعد چه خواهد شد؟ ما با کدام نیروی انسانی قادر به دفاع از انقلاب خواهیم بود؟ نفی شاه بسیار آسان تر از برقراری حکومت اسلامی است. ما در ابتدای خطی قرار گرفته ایم که تجربه آن پس از صدر اسلام بسیار محدود است.و..."
مادر کمی آرامت کرد! پیشانی ات را بوسید
و گفت : "‌عزیزم،چرا چند آیه قرآن نمی خوانی؟ آدم همیشه با آرمانهایش یک قدم فاصله دارد.اگر در فکر طی کردن قدم آخر باشی ،‌فقط هنگام مرگ متوجه اشتباه خود خواهی شد..."
مادر اشک هایت را که دید، آرام شد. تو هم آرام شدی
با امیدی که مادر در دلت انداخته بود امیدوار به پیگیری آینده انقلاب شده بودی.
...

محاصره شده اند!
نامه می دهد!
یاری می طلبد!
مهمات ندارند!
نیرو ندارند!
ولی دشمن را زمین گیر کرده اند!
یکی یکی شهید می شوند!
دشمن نامرد است!
انتظار داشته تهران باشد!
ولی الان اینها دم سوسنگرد معطلشان کرده اند!
گازوییل تازه می ریزد در تانکها!
با شنی تانک می تازد روی بدن ها!
منطقه در محاصره است!
این بدنها مدت ها زیر آفتاب مانده اند!
تقریبا ٧٢ نفرند!


کلمات کلیدی: الگو ،غصه ،شهید ،احساس
 
روضه
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸  

می گویند افراط نکنید، فکر کنید.همه اش که احساس و شور نیست. همچین یک مقدار انگشتان خود را زیر چانه بگذارید و تامل کنید.
می گویم درست می گویید بارک الله
می گویند این چیزهایی که خیلی ها می خوانند سند ندارد. قبر حضرت زینب سلام الله علیه معلوم نیست.خانم سرش را به محمل نزده اند.گیسوان خود را پریشان نکرده اند. حضرت عباس با یک ضربه چند صد نفر را نکشت. اهل خیام سه روز تشنگی نکشیدند و...
می گویم باز هم درست. آفرین. بارک الله به فهم و درکتان. دیگر نمی گذارم کسی پای این دروغیات و مهملات بنشیند و اعتراض نکند.
اما رفیق الان برای این دل سوخته چه داری؟ پی نابودی سکه های باطل بروم در حالی که جواهر از آسمان می بارد؟ خود من چه کنم؟  سه روز تشنه نبودند ولی عاشورا که آب نداشتند!  مشک ها را که به لشکر حر داده بودند. خانم و کودکان که به اسارت رفته اند.رأس الحسینی که هست. عموی جوانمردی  که کشته شده. خیانت که شد. امام برای آب التماس نکرد اما علی اصغری که داشت...
الان تو بگو  با این دل سوخته چه کنم؟! این سوز را فریاد نزنم.بلکه دیگر کسی جرات خیانت نکند؟ بلکه دیگر عزیزی به اسارت نبرند؟
غرض اینکه  بعضی وقتها افراط می کنیم که چون تفکر و اندیشه داریم  حالمان ضعیف می شود .البته برعکسش هم هست


 
کدهای اضافی کاربر :