برداشت های روزانه
آرشیو وبلاگ
سرود ستایش امید
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸  

از نوشته های زیبایی که این اواخر در پرشین بلاگ خواندم:

احسن القصص. چرا سوره ی یوسف؟ چه گمشده ای اینجا پیدا می شود که پرودگار عالمیان بهترین قصه لقبش داده است؟ شش ماهی است کمتر و بیشتر که من درگیر سوره ی یوسفم. تحلیل نماد ها و تطبیقش بر سیر اسطوره شناسانه و روانکاوانه ی یونگ و کمپبل حیرت انگیز است و کم مانند. اما چرا احسن القصص؟ چون مانند یک نقشه ی راه رشد و سلوک برای انسان است؟ چون مرز میان راه و چاه را مشخص می کند؟ کم تعداد نیستند متونی با همین مشخصات. چرا سوره ی یوسف؟

نمی دانستم تا همین پریشب که داشتم با عزیزی حرف می زدم. اشاره کرد به کنعان. فکر کردم به خودم، به او و ماجرا آسان و گمشده ام پیدا شد. آن قصه صدر تا ذیلش در ستایش امید است. در ستایش پابرجا ماندن بر ایمانی که از دل برآید. از یعقوب تا یوسف، از زلیخا تا زمین کنعان، قصه قصه ی امیدواری است. به مذهبی بودن یا نبودن کاری ندارم. باورم این است کلامی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. با هر باوری سوره ی یوسف را بخوانید و برسید به آنجا که یعقوب برابر ملامت اطرافیانش زمزمه می کند «من از مهربانی خداوندم چیزی می دانم که شما نمی دانید»، چیزی در روحتان جابجا می شود. کلام یعقوب سرود ستایش امید است، حتی اگر عقل روزمره، بر این امید خرده‌ها بگیرد.

روزگارمان تاریک شده این روزها، مرز میان داشتن و نداشتن، حتی مرز میان بودن و نبودن محو است. زمین و زمانمان مه  آلود است. همه ی اینها را می دانم با این وجود دلم می خواهد یکبار دیگر یعقوب کنعان را به یادتان بیاورم که هرگز ناامید از دیدار یوسفش نشد. یوسف کنعان را به یادتان بیاورم که می دانست روزی به خانه باز می گردد، دلم می خواهد اصلن کنعان را به یادتان بیاورم که به خدا سرزمینی در جغرافیا نیست، جایی است در روح ما. بیت الحزان نامیدنش شاید فقط یاداوری می کند در دل سنگین ترین حزن ها بالنده ترین امید ها می رویند.
رجوع کنیم به کنعان روحمان، به بوی پیراهن یوسف، به نور چشمان یعقوب و دل نسپریم به ناامیدی...ما هنوز چیز هاست از راز های روحمان که نمی دانیم.

                                وبلاگ  تلخ ، مثل عسل


کلمات کلیدی: کتاب مهجور ،احساس
 
کدهای اضافی کاربر :