برداشت های روزانه
آرشیو وبلاگ
کجایی همسایه!
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸  

سید محمد حسین را دوست دارم!
خیلی!
سید محمد حسین علم الهدی را می گویم ها!
این روزها کجایی همسایی!
چرا صدای کمیلی که از حفظ می خواندی نمی آید؟
چرا دیگر کسی از حرارت قلبت نمی سوزد؟!
سی سال پیش نگران الان ما بودی!
شب انقلاب که همه شادی می کردند تو نگران و درهم بودی!
گمشده ات را در ایستگاه انقلاب نیافته بودی.
می گفتی : "بعد چه خواهد شد؟ ما با کدام نیروی انسانی قادر به دفاع از انقلاب خواهیم بود؟ نفی شاه بسیار آسان تر از برقراری حکومت اسلامی است. ما در ابتدای خطی قرار گرفته ایم که تجربه آن پس از صدر اسلام بسیار محدود است.و..."
مادر کمی آرامت کرد! پیشانی ات را بوسید
و گفت : "‌عزیزم،چرا چند آیه قرآن نمی خوانی؟ آدم همیشه با آرمانهایش یک قدم فاصله دارد.اگر در فکر طی کردن قدم آخر باشی ،‌فقط هنگام مرگ متوجه اشتباه خود خواهی شد..."
مادر اشک هایت را که دید، آرام شد. تو هم آرام شدی
با امیدی که مادر در دلت انداخته بود امیدوار به پیگیری آینده انقلاب شده بودی.
...

محاصره شده اند!
نامه می دهد!
یاری می طلبد!
مهمات ندارند!
نیرو ندارند!
ولی دشمن را زمین گیر کرده اند!
یکی یکی شهید می شوند!
دشمن نامرد است!
انتظار داشته تهران باشد!
ولی الان اینها دم سوسنگرد معطلشان کرده اند!
گازوییل تازه می ریزد در تانکها!
با شنی تانک می تازد روی بدن ها!
منطقه در محاصره است!
این بدنها مدت ها زیر آفتاب مانده اند!
تقریبا ٧٢ نفرند!


کلمات کلیدی: الگو ،غصه ،شهید ،احساس
 
کدهای اضافی کاربر :