برداشت های روزانه
آرشیو وبلاگ
از سلطان دل
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩  

- حالم وخیم وخیم هم که باشد.داغون و رنگ پریده و آشفته دل هم که باشم یاد یک چیز همیشه برایم چیز دیگری است.
هرکسی باید چشیده باشد هرقدر هم که کوچک.یک چیزی را لمس کرده باشد.برای روزهای بادا و مبادا لازم آدم می شود.
 سحرهای صحن گوهرشاد همان مزه است برای من.حوض اش . رنگ نخودی ایوان مقصوره اش .طلوع طلایی گنبد از بالای صحن. دیدگاه.نماز.آدم هایی آرام .صدای همهمه ی درهم زوار. می ایستادم صدای همهمه را با گوشی ضبط می کردم. سوز سرما .بالا بردن یقه ی کاپشن. ایستادن . زل زدن .رفتن. برگشتن .خم شدن.سلام دادن .فلکه آب.سکوت...
 این برنامه روز از نوی شبکه دو صبح ها یک سلامی را پخش می کند. هر وقت که می شنوم بدنم مرتعش می شود.

- خواب بودیم همه گی . فکرش را بکن با زبان روزه در باز بشود و دو تا از خدام الرضا وارد بشوند و برگه افطاری حضرت را بدهند. آن هم کی؟! روز خداحافطی.چقدر شاد شدیم!
یکی از بستگان می گفت که رفتم پیش یکی از خدام حرم .گفتم من هفت سال است  مشرف می شوم به زیارت حضرت ولی هیچ وقت شام حضرت را نخورده ام. خادم هم نامردی نکرده و گفته حتما لایق نبودی ، بعد از این هم چیزی گیرت نمی آید! می گفت : دلم بدجوری شکست.گفتم دیدی آقا! خادمت چه جوری جواب ام را داد؟ همان روز همسفرم را در هتل دیدم.یک دفعه تا دیدم گفت برویم غذای حرم را بگیریم.گفتم من که چیزی ندارم.گفت بیا ، من دارم. رفته بودند با هم .


 
کدهای اضافی کاربر :