برداشت های روزانه
آرشیو وبلاگ
نویسنده: محسن - دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩

عجبا! سر نماز ایستاده بودم ، بیخود و بی جهت خوشحال در پوست خود نمی گنجیدم ، لبخند می زدم ، در قلبم صدای قهقهه بلند بود ، روحم به آسمان ها پرواز می کرد ،‌همه چیز زیبا می نمود ، از هرگوشه ای آثار بشارت می بارید ، سلول های بدنم از خوشی می رقصید...راستی که حالت عجیبی به من دست داده بود تا آن جایی که از شدت خوشی گلویم می سوخت و از نماز ، عبادت و توجه به خدا چیزی نمی فهمیدم.
 یکباره به فکر فرو رفتم تا دلیل این خوشحالی شدید را بفهمم.فکر کردم ، روحم را ، قلبم را شکافتم و بالاخره حقیقت را یافتم...
   فهمیدم که صبح ، لرزان و ترسان ، خسته و پژمرده از رختخواب برخاستم ... از خوابی برخاستم که ، همه اش خوف و وحشت بود... انتظار هجوم دشمنان را داشتم...از چند پاسگاه دشمن گذشتم ، در هر کدام جست و جو می کردند که مرا یا دوستان مرا بیابند و نابود کنند ، با دلهره و ترس وارد پاسگاه شدم و با چنان فشاری خود را آرام و خونسرد نشان دادم تا بالاخره از پاسگاه خارج شدم...دوستان مسکین ام ترسان و لرزان ، از اقصی نقاط پیش من آمدند و از هجوم دشمن و خطر مرگ گفتند.همه را با قدرت ایمان و توکل به خدا آرام کردم ، امید دادم ، ایمان بخشیدم و با قلب قوی و اطمینان به نفس همه را روانه ی خانه هاشان کردم.
   عده ای از مهاجرین ، از دردمندان ، فقیران ، درمانده گان نزد من آمدند ، فقر و گرسنگی به استخوانشان رسیده بود. به هرکدام چیزی دادم و همه را خوشحال و امیدوار روانه کردم...
هنگامی که از صحن مدرسه می گذشتم به جوانان مسلح ، پاسداران ، حرکت... برخورد کردم ، دست همه را با فشار و محبت فشردم و اشبال ١ را بوسه زدم و با کلماتی آتشین همه را امیدوار کردم و تشویق نمودم...
   همه ی روزم ، به شدت گرفته بود. لحظه ای آرامش نداشتم .لحظه ای نتوانستم بنشینم یا حتی روزنامه ای بخوانم ، مردم پشت سر هم می آمدند و درددل می کردند و من نیز با آرامش گوش می دادم و با سخاوت آن ها را راضی برمی گرداندم...
آخر روز ، خسته شده بودم ولی روحم سرشار از نشاط بود.قلبم از عشق و امید می جوشید و تعجب می کردم که هنوز زنده ام.خوشحال بودم که از چند پاسگاه (حاجز) گذشتم و کسی مرا نشناخت و گلوله بارانم نکرد...مسرور بودم که کسی به موسسه حمله ننمود و به ما صدمه ای نرسانید...
   خوشحال بودم که در قله ی ناامیدی ، در منتهای فقر ، در حضیض ضعف توانستم به مردم امید بدهم ، به فقرا کمک کنم و به وحشت زده گان و ضعیفان امید و اطمینان ببخشم...
خوشحال بودم که وجودم در این روز مفید بود ، خوشحال بودم که بخت در این روز مرا کمک کرد و این بزرگترین پیروزی من بود...یکباره سیلاب اشک بر رخسارم جاری شد چون به فقر و ضعف و درماندگی خود پی بردم و همه ی خوشحالی خود را بی اساس یافتم ... اشک ریختم و بعد آرامش یافتم.

                                                    شهید دکتر مصطفی چمران
                                          یادداشت های لبنان    ١٠ اکتبر ١٩٧۶

١. جمع شبل ، جوانان.

نویسنده: محسن - جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩

مسدود شدن سرویس وردپرس را تهدیدی برای همه ی وبلاگ نویسان فارسی زبان می دانم.  گویا به نظر اربابان فیلترینگ ، وبلاگ نویسی یا هر فعالیت مجازی ، عملی مجرمانه ست مگر اینکه خلافش ثابت شود.
هیچ امتیازی ، هیچ پاداشی ،‌ هیچ تشویقی ، هیچ رسمیتی ، هیچ جمله ی مثبتی برای یک وبلاگ نویس در این دنیای وانفسا نیست مگر هزینه ی فکر و وقت.
(در حالی که چهار تا امتحان سنگین پشت سر هم دارم،‌مجبور شدم این را بنویسم)

از کلیه دوستان و عزیزانی که این مطلب را می خوانند با هر فکر و سلیقه ای ، که خرده علاقه ای به عرصه ی رسانه های مجازی دارند دعوت می کنم به هر صورت و شکلی اعتراض خودشان را به رفتارهای این چنینی اعلام کنند تا شاید بتوان کمی از وقایع بعدی پیشگیری کرد و هم اینکه کمی تکلیف وبلاگ نویسان روشن شود که آیا تهدید اند یا فرصت!


فیلترینگ کیلویی را تمام کنید آقایان!

نویسنده: محسن - سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩



اتفاقی که برای کشتی حامل کمک های مردمی به غزه افتاد باعث امیدواری است.

نویسنده: محسن - شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩

مادرم معلم بازنشسته ی پایه ی اول دبستان است.
عشقش زندگی با این شاگرد هاست.یک سال بیشتر ، بازنشستگی را دوام نیاورد.خودش می گوید وقتی دید کروبی با این همه سن وسال دست از سیاست بر نمی دارد و وارد انتخابات شده تشویقی شد برای دوباره کار کردن.(البته خوشبختانه هیچ دوره ای به کروبی رای نداد).
خیلی از روزها چند ساعتی را در خانه مشغول حرف زدن درباره مدرسه و خاطرات شاگردان اش می گذراند.خود من اکثر شاگردان کلاسش را به اسم می شناسم.نقدا این نامه ی جالب را که در جشن الفبا (جشن فارغ التحصیلی کلاس اول) برای معلم اش نوشته اند می گذارم.خود جشن الفبایشان هم دیدنی است .مثل ابر بهار زار می زنند!


 


برای اینکه راحت تر خوانده شود روی عکس کلیک کنید.

کدهای اضافی کاربر :