برداشت های روزانه
آرشیو وبلاگ
نویسنده: محسن - یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸

در این چندین سال عمر تحصیلی شاگرد شوتی نبودم.تا دبیرستان اوضاعم خوب بود. اما هیچ وقت تلاشی برای درس خواندن نمی کردم و وقتم همیشه با چیزهای دیگر پر بود. دانشگاه هم همین طور. به همه کاری پرداختم به جز درس خواندن درست و حسابی و الان احساس کمبود می کنم از این بابت. حس می کنم توان ام را متمرکز نکرده ام.
فلهذا(!) عزم کردم برای کنکور ارشد تا آنجا که می شود تلاش کنم. (البته باز هم در این مدت به خیلی چیزهای حاشیه ای پرداختم.یکی اش همین جا)
به این موضوع یعنی ادامه ی تحصیل خیلی دل بستم و یک جورهایی برایم اعاده حیثیت شده .نمی دانم. یا شاید هم اثبات چیزی.
ازهمه ی دوستان ملتمسانه می خواهم سر نمازشان ، دعا برای این بنده ی حقیر را فراموش نکنند.

راستی یک خبر خوب : حاجی طاقت نیاورده و در همین ساعت مکان جدیدی از خودش در کرده.+ ولی نمی دانم چرا اسمش را nid گذاشته اند! سوال

نویسنده: محسن - پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸

امام(ره)‌ خیلی مظلوم  واقع شده است این روزها .چه اینکه امروز هرکسی نظراتش را پاره پاره کرده و یکی رنگ سبزش می زند یکی سرخ یکی... یکی ماکیاولش می خواند یکی دیکتاتور. یکی خونخوارش می نامد یکی لیبرال. بگذریم...
متن زیر حرفهای ایشان است در جمع فقها و حقوق دانان شورای نگهبان.
در شهریور ١٣۶٣(بعد از رسیدن به قدرت!) زمان ریاست جمهوری مقام معظم رهبری و نخست وزیری آقای موسوی :

...یک قصه هم قصه بعضی ائمه جمعه و بعضی ازعلمای بلاد است که با دخالتهای بی مورد خود در امور دولت ، اسباب این می شوند که مردم از آنها کنار گیرند. اگر مردم از روحانیون کنار گیرند، موجب می شود که روحانیون شکست بخورند، و اگر روحانیون شکست بخورند، جمهوری اسلامی شکست می خورد. این مطلب را بارها گفته ام که روحانیون باید وضعی ارشادی داشته باشند، نه اینکه بخواهند حکومت کنند. کاری نباید بکنیم که مردم بگویند اینها دستشان به جایی نمی رسید، حالا که رسید دیدید این طور شدند! استبداد دینی خود تهمتی است که ازکنارش نباید گذشت . رادیوها مرتب از آن سخن می گویند و ما را به خودکامگی متهم می کنند. روحانیون نباید کاری کنند که شاهد دست دشمن بدهند. دخالت ما باید نهی ازمنکر و امر به معروف باشد، و الا به استاندار بگوییم تو باید این کار را بکنی ، و الا بگوییم از اینجا برو، این اولا تضعیف دولت است و از آن گذشته موجب می شود که مردم ازروحانیون متنفر شوند. این موضوعات را باید کاملا در نظر داشته باشیم .

صحیفه نور .ج١٩ .صفحه ۴٢

نویسنده: محسن - سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸

بعد از مدت ها نبود تحلیل، بالاخره تحلیلی طوفانی خواندم.
آخرین نوشته محسن حسام مظاهری + با عنوان "‌مصاف حاشیه و متن" 
تحلیل اش خیلی خیلی بکر نیست.در ذهن خودم هم بارها این مطلب چرخیده.
اما این فضاسازی و این توصیف انصافا جای تحسین دارد.

پاراگراف طوفانی :

" من بر این باورم که اگر به جای احمدی‌نژاد هر کس دیگری پیروز می‌شد به‌هیچ‌وجه با آن وقایع بعدی مواجه نمی‌شدیم. چون آن کس دیگر لاجرم خود یکی از متن‌ها بود. و متن‌ها چپ باشند یا راست به اقتضای متنیت‌شان باهم زبان مشترک دارند و بالاخره کمی این سو یا آن سوتر باهم می‌توانند کنار بیایند یا لااقل حرف هم را درک کنند. چنین است که متن‌ها هیچ‌گاه از خط بیرون نمی‌زنند. احمدی‌نژاد، اما به حکم آن‌که متن نیست و حاشیه است، این میان حکم موی دماغ را برای متن‌ها پیدا کرده. برای هم‌این تحمل‌ش سخت است! و به گمان من دلیل اصلی اعتراضاتی که پس از 22خرداد 88 به بهانه‌ی تقلب رخ نمود، این بود که متن‌ها حس کردند تحقیر شده‌اند. حس کردند به‌شان توهین شده. حس کردند پس از سال‌ها صدارت و زعامت و بزرگی و منزلت، حال نادیده انگاشته شده‌اند. حال یک نفر پیدا شده که نه تنها خودش متن نیست و استانداردهای لازم متنیت را ندارد، بل‌که اساساً منکر متن‌بودن آن‌ها هم شده است. "

توصیه می کنم خواندن کامل اش را از دست ندهید.

نویسنده: محسن - یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸

این روزها زیاد به گوش می خورد این جملات که "بعضی خواص در حوادث اخیر سکوت کرده اند" " سکوت برخی خواص ... می کند" "چرا...سکوت...؟"دقیقا نمی دانم سیبل این جملات چه کسانی هستند. شاید بشود گفت مثلا آقای هاشمی ، ناطق یا سید حسن خمینی و...
کار سختی است اینکه نفر به نفر را ریز بشویم و ببینیم چرا سکوت کرده اند؟  اصلا سکوت کرده اند یا نه؟ یا فقط چون باب طبع ما سخن نگفته اند صدایشان را سکوت می پنداریم؟ مطمئنا عده ای با هر سلیقه ی سیاسی از سر روبه صفتی و به انتظار مسیر باد به ناچار(!) سکوت داشته اند.اسمش را هم بصیرت گذاشته اند. البته بیشتر لامسه است تا بصیرت.انگشتت را خیس می کنی بفهمی باد از کدام طرف می وزد!
اینها به کنار.
 اما کار سختی نیست بفهمی که سکوت برخی ، سکوت نیست. حبس نفس است.
حبس نفس از این هوای سمی .از عامل اعصابی که این روزها نه در جبهه ی نبرد که در پستوی هر خانه ی ایرانی سیال است. حبس نفس از ترس رادیکالیزه تر شدن فضا. از ترس اینکه مبادا افراط ها افراط تر شود.خصم ها شدید تر ، کینه ها عمیق تر شود. ترس از اینکه حرکت روی خطوط افراط و تفریط  فقط باعث تلفات جانی و مالی و آبرویی و رسانه ای عوام بشود.
 اینکه هزینه های هر فعالیتی بالاتر برود،حتی فکر کردن!


پی نوشت : البته این سکوت دو علت دیگر هم دارد یکی گیجی دیگری افسردگی
که این دو، خاص خواص نیست. 

نویسنده: محسن - سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸

غمگین ام آقا! غمگین +
خدایا من چی بگم دیگه؟!
مصلح امور از اول قرار بوده تو باشی! تو!

نویسنده: محسن - شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

هرگاه انسانی دروغ می گوید بخشی از جهان را به قتل می رساند.اینها مرگهای کوچکی هستند که انسانها به اشتباه زندگی می خوانند.

ترم اول سر کلاس اندیشه روی تخته سیاه با گچ نوشتم اش

نویسنده: محسن - یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸

روایات مختلفی از علائم ظهور و معرفی افرادی به عنوان پیش زمینه ظهور همچون سفیانی ، دجال ، سید حسنی و... که عموما با اسمی غیرخاص و قابل تعمیم و تفسیر از ائمه معصومین رسیده. ماجراهای گوناگون ، حوادثی سخت و پیچیده که هرکدام حلقه ای در عرض پدیده ظهور هستند.
تفسیر و ارتباط دادن اینچنین روایاتی با وقایع جهان روز یا شخصیت های حال حاضر به شدت رواج یافته. اینکه مثلا حمله به برجهای دوقلو  مصداق این روایت است. تخریب پلی در عراق تصدیقی است بر فلان روایت یا مثلا اینکه گفته اند فلانی خروج می کند یعنی فلان آقا با این نشانه ها،بهمانی همان ملک عبدالله پادشاه حال عربستان است و...
یادم می آید در یک جلسه نسبتا رسمی و با جمعیت نسبتا زیادی هم سخنران مراسم خیلی احساسی این حرفها را پیش آورد که بله! اینطوری است! صلواااااااات!
نظیر این رفتار را هم امروز در وبلاگی یافتم با حالتی شدیدتر ،که یکی از رجال سیاسی امروز را به فلان روایت تعبیر کرده بود(تابه حال به همچین اسمی برنخورده بودم).
بنده اصلا قصد تایید یا تکذیب این حرفها یا کوبیدن شخصی را ندارم که خود از علاقمندان به بعضی از آنها هستم .
اصلا هم قصد ندارم که بگویم ظهور نزدیک نیست.انشالله  هرچه نزدیکتر! و نریه قریبا! 
اما به نظر شما این طرز تفسیر و تعبیر غیرمسولانه نیست؟
آیا بازی کردن با احساسات مذهبی مردم علاقمند به مهدویت نیست؟
آمدیم طبق همان روایات واصله "بدا" حاصل شد یعنی تاخیر آمد .حالا بواسطه یک اتفاقی .بواسطه گناهان ما محبین اش!  طرف مورد نظر شما هم از دنیا رفت.
آن وقت شما اعتقاد یک جماعتی را متزلزل نکرده ای؟
بازیچه تفسیر و تعبیر خود نکرده ای؟
طرفی را که به این سخن شما دل بسته و یا سر این حرف شما خیلی کارهای دیگر هم کرده چه می کنی؟
اگر پناه برخدا  سست ایمان شد جواب خدا را چه بدهیم؟
خیلی با قطع و یقین امید می دهیم.آمدیم امیدتان واهی شد!
مگر قرآن باز کرده بودی برادر؟! تا آنجا که من شنیده ام چندین ماجرای تاریخی تا الان پیش آمده که مصداق روایات ظهور بوده اند. خیلی ها هم سر کار رفته اند.
در این دوره ای که امثال اکبر گنجی چون کفتار ، به انتظار فرصتی برای حمله به عقاید ناب ما نشسته اند نباید مجالی برای انحراف بدهیم.
شیعه مکتب عقلانیت و وحی توام است.
خیلی فرق هست بین اینکه بگوییم ظهور نزدیک است تا مصداق صریح بدهیم که این دجال همان  فلانی است.تازه تاریخ هم مشخص می کنیم که ٧٢ ماه بعد از این ماجرا ظهور محقق می شود!
کذب الوقاتون و هلک المستعجلون

نویسنده: محسن - پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸

از نوشته های زیبایی که این اواخر در پرشین بلاگ خواندم:

احسن القصص. چرا سوره ی یوسف؟ چه گمشده ای اینجا پیدا می شود که پرودگار عالمیان بهترین قصه لقبش داده است؟ شش ماهی است کمتر و بیشتر که من درگیر سوره ی یوسفم. تحلیل نماد ها و تطبیقش بر سیر اسطوره شناسانه و روانکاوانه ی یونگ و کمپبل حیرت انگیز است و کم مانند. اما چرا احسن القصص؟ چون مانند یک نقشه ی راه رشد و سلوک برای انسان است؟ چون مرز میان راه و چاه را مشخص می کند؟ کم تعداد نیستند متونی با همین مشخصات. چرا سوره ی یوسف؟

نمی دانستم تا همین پریشب که داشتم با عزیزی حرف می زدم. اشاره کرد به کنعان. فکر کردم به خودم، به او و ماجرا آسان و گمشده ام پیدا شد. آن قصه صدر تا ذیلش در ستایش امید است. در ستایش پابرجا ماندن بر ایمانی که از دل برآید. از یعقوب تا یوسف، از زلیخا تا زمین کنعان، قصه قصه ی امیدواری است. به مذهبی بودن یا نبودن کاری ندارم. باورم این است کلامی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. با هر باوری سوره ی یوسف را بخوانید و برسید به آنجا که یعقوب برابر ملامت اطرافیانش زمزمه می کند «من از مهربانی خداوندم چیزی می دانم که شما نمی دانید»، چیزی در روحتان جابجا می شود. کلام یعقوب سرود ستایش امید است، حتی اگر عقل روزمره، بر این امید خرده‌ها بگیرد.

روزگارمان تاریک شده این روزها، مرز میان داشتن و نداشتن، حتی مرز میان بودن و نبودن محو است. زمین و زمانمان مه  آلود است. همه ی اینها را می دانم با این وجود دلم می خواهد یکبار دیگر یعقوب کنعان را به یادتان بیاورم که هرگز ناامید از دیدار یوسفش نشد. یوسف کنعان را به یادتان بیاورم که می دانست روزی به خانه باز می گردد، دلم می خواهد اصلن کنعان را به یادتان بیاورم که به خدا سرزمینی در جغرافیا نیست، جایی است در روح ما. بیت الحزان نامیدنش شاید فقط یاداوری می کند در دل سنگین ترین حزن ها بالنده ترین امید ها می رویند.
رجوع کنیم به کنعان روحمان، به بوی پیراهن یوسف، به نور چشمان یعقوب و دل نسپریم به ناامیدی...ما هنوز چیز هاست از راز های روحمان که نمی دانیم.

                                وبلاگ  تلخ ، مثل عسل

کدهای اضافی کاربر :